غزل شمارهٔ ۲۷۱۲ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
گرفتم شوخیت با شورصد محشرکند بازی
می تمکین همان در ساغر گوهر کند بازی
به هر دشتیکه صید طره ات بر هم زند بالی
غبارش تا ابد با نافه و عنبر کند بازی
زجیب هربن مژگان دمد موزونی سروی
خیال قامتت هرگه بهچشم ترکند بازی
غنا پر درد یاد توست طفل اشک مشتاقان
که گاهی با عقیق وگاه باگوهرکند بازی
ز یاد شانه بر زلف دلاویز تو میلرزم
رگ جان اسیران چند با نشتر کند بازی
به موج اشک چوگانی کنم نه گوی گردون را
اگر یک جنبش مژگان جنونم سرکند بازی
شب هجران سر دامان مژگانی نیفشاندم
چه لازم اشک من بادیدهٔ اخترکند بازی
بساط این محیط از عافیت طرفی نمیبندد
گهر هم چون حباب اینجا همان با سرکند بازی
سفیدیکرد مویت لیک از طفلی نمیفهمی
که آتش تاکجا در زیر خاکستر کند بازی
شرر در عرصهٔ تحقیق با ما چشمکی دارد
که از خود چشم پوشد هر که اینجا سر کند بازی
به شغل لهو آخر پیرگردیدم ندانستم
که همچون شعلهٔ جوالهام چنبر کند بازی
نشیند طفل اشکم در دبستان صدف بیدل
که چندی از تپش آساید و کمتر کند بازی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و آرزوها، غم فراق و زیباییهای معشوق است. شاعر از شوخیها و بازیهای عشقی با شور و نشاط صحبت میکند و به زیباییهای معشوق و تأثیر آن بر دل و جانش اشاره میکند. او در دشتها و جاهای مختلف در پی یاد معشوق است و غمها و اشکهایش را با زیباییهای او پیوند میزند. همچنین، شاعر به تعابیر زیبایی از درد و شوق ناشی از عشق، و همچنین به تغییرات زمان و تأثیرات آن بر احساسات اشاره دارد. در نهایت، او به فراق و تأثیر آن بر حالت روحی و روانی خود میپردازد و میگوید که ممکن است انسان به طور ناخواسته در دنیای خوشگذرانی و شوق کند بازی کند.