نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۷۲۷ بیدل دهلوی

بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: فعلات فاعلاتن فعلات فاعلاتن (رمل مثمن مشکول)

نبری گمان که یعنی به خدا رسیده باشی

تو ز خود نرفته بیرون به کجا رسیده باشی

سرت ار به چرخ ساید نخوری فریب عزت

که همان کف غباری به هوا رسیده باشی

به هوای خودسری‌ها نروی ز ره‌ که چون شمع

سر ناز تا ببالد ته پا رسیده باشی

زدن آینه به سنگت ز هزار صیقل اولی

که به زشتی جهانی ز جلا رسیده باشی

خم طرهٔ اجابت به عروج بی‌نیازی‌ست

تو به وهم خویش دستی به دعا رسیده باشی

همه تن شکست رنگیم مگذر ز پرسش ما

که به درد دل رسیدی چو به ما رسیده باشی

برو ای‌ سپند امشب سر و برگ ما خموشی‌ست

تو که سوختند سازت به نوا رسیده باشی

نه ترنمی نه وجدی نه تپیدنی نه جوشی

به خم سپهر تا کی می نارسیده باشی

نگه جهان نوردی قدمی ز خود برون آ

که ز خویش اگر گذشتی همه ‌جا رسیده باشی

ز شکست رنگ هستی اثر تو بیدل این بس

که به‌ گوش امتیازی چو صدا رسیده باشی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به مفهوم دوری از خودخواهی و فریبندگی دنیا می‌پردازد. شاعر به مخاطب هشدار می‌دهد که گمان نکند با رسیدن به مقام یا عزت، واقعاً به خدا نزدیک شده است، در حالی که همچنان در دنیای خود گرفتار است. او به واسطه‌ی خودسری و غرور نه تنها به حقیقت نمی‌رسد، بلکه همچنان در چنبره‌ی مشکلات و محدودیت‌های وجودی باقی می‌ماند. شاعر از او می‌خواهد که از این خودخواهی‌ها عبور کند و به واقعیت‌های عمیق‌تری دست یابد. در نهایت، اشاره به این دارد که تنها با گذر از خودخواهی و درک درد دیگران می‌توان به مفهوم واقعی زندگی و حقیقت دست یافت.