نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۷۳۳ بیدل دهلوی

بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

خیالش بر نمی‌تابد شعور، ای بیخودی جوشی

نمی‌گنجد به دیدن جلوه‌اش ای حیرت آغوشی

ضعیفیها به ایمای نگاه افکند کار من

چو مژگان می‌کنم مضرابی آهنگ خاموشی

از آن نامهربان منت‌کش صد رنگ احسانیم

به این حسرت‌ که ‌گاهی می‌کند یاد فراموشی

نه از صبحی خبر دارم نه از شامی اثر دارم

نگه می‌پرورم در سایهٔ خط بناگوشی

به روی جلوهٔ او هر چه باداباد می‌تازم

به این یک مشت خس در بحر آتش می‌زنم جوشی

چنین محو خرام ‌کیست طاووس خیال من

که واکرده‌ست فردوس از بن هر مویم آغوشی

هنر کن محو نسیان تا صفای دل به عرض آید

ز جوهر چشمهٔ آیینه دارد آب خس پوشی

به غفلت از نوای ساز هستی بیخبر رفتم

شنیدن داشت این افسانه گر می‌داشتم گوشی

ز بار حسرت دنیا دوتا گشتیم و زین غافل

که عقبا هم نمی‌ارزد به خم ‌گرداندن دوشی

حباب من ز درد بی‌نگاهی داغ شد بیدل

فروغ‌ کلبه‌ام تا چند باشد شمع خاموشی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به توصیف احساسات عمیق خود می‌پردازد. او از حیرت و عشق صحبت می‌کند و به حالاتی می‌نگرد که در آن‌ها نمی‌تواند به حقیقت بپردازد. ذهن او در چنگال درد و حسرت گرفتار است و هیچ اطلاعی از زمان و زندگی ندارد. او احساس می‌کند که زیبایی معشوقش او را درگیر کرده و در این حیرت غوطه‌ور است. شاعر به یادآوری‌های تلخی اشاره می‌کند که همیشه حسرت‌هایی را برایش به همراه دارد و در نهایت، به غفلت از زندگی و زیبایی‌های آن اعتراف می‌کند. او به نوعی ناپایداری و بی‌توجهی به ارزش‌های واقعی زندگی می‌پردازد و بیان می‌کند که در میان درد و حسرت‌ها، گویا تمام امید و روشنایی‌اش محو شده است.