غزل شمارهٔ ۲۷۳۹ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
بسکه گردید آبیار ما ز پا افتادگی
سبز شد آخر چو بید از وضع ما افتادگی
میتوان از طینت ما هم رعونت خواستن
گر برآید از طلسم نقش پا افتادگی
عمرها چون اشککنج راحتی میخواستم
بهر ما امروز خالی کرد جا افتادگی
دام عجزی درکمین سرکشی خوابیده است
میکشد انجام نی از بوریا افتادگی
سرکشی تا کی گریبانت درّد چون گردباد
همچو صحرا دامنی دارد رسا افتادگی
مرد وحشت گر نهای با هر چه هستی صلح کن
ای به یک رویی مثل یا جنگ یا افتادگی
غوطه زن در ناز اگر با عجز داری نسبتی
بر سراپای تو میبندد حنا افتادگی
خط پرگار کمالت ناتمام افتاده است
تا نمیسازد سرت را محو پا افتادگی
با خرد گفتم چه باشد جوهر فقر و غنا
گفت: در هر صورتی نام خدا افتادگی
تخم اقبالم ز فیض سجده خواهد همتی
کز سرم چون پا دواند ریشهها افتادگی
کاروان نقش پاییم از کمال ما مپرس
منزل ما جاده ما خضر ما افتادگی
نیست ممکن بیدل از تسلیم، سر دزدیدنم
نسبتی دارد به آن زلف دوتا افتادگی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهی احساس سستی و ناامیدی بیان شده است. شاعر به دروننگری دربارهی وضعیت خود پرداخته و به افتادگی و زوال اشاره میکند. او بیان میکند که طینت انسان میتواند رعونت را نشان دهد، اما در نهایت همگی در مسیر افتادگی و ضعف قرار دارند. او بر این نکته تأکید دارد که عمر آدمی همچون اشک در کنج راحتی میگذرد و امروز فرصتی برای تغییر به وجود آمده است. در ادامه، شاعر به ناامیدی، خستگی، و ضرورت صلح با خود و دیگران میپردازد. او همچنین به مفهوم فقر و غنا و جایگاه خدا در زندگی اشاره میکند و به جستجوی حقیقت انسانی و سفر روحی خود در دنیای افتادگی میپردازد. در نهایت، شاعر بیان میکند که نمیتواند از تسلیم و وابستگی به زیباییها رهایی پیدا کند.