نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۷۵۳ بیدل دهلوی

بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

چو من به دامگه عبرت او فتاده‌ کمی

قفس شکستهٔ بی بال دانه در عدمی

نفس به‌کسوت سیماب مضطرم دارد

نه آشنای راحت و، نه اتفاق رمی

مپرس از خط تسلیم مکتب نیرنگ

چو سایه صفحه سیه‌ کرده‌ایم بی‌رقمی

به صد هزار تردد درین قلمرو یاس

نیافتیم چو امید قابل ستمی

چو ابر بر عرق سعی بسته‌ام محمل

کشد غبار من ای کاش از انفعال نمی

به خاک راه تو یعنی سر فتادهٔ من

هنوز فرصت نازیست رنجه‌کن قدمی

نی‌ام به مشق خیالت‌کم از چراغ خموش

بلغزش مژه من هم شکسته‌ام قلمی

عروج همتم امشب خیال قامت‌کیست

ز خود برآمدنی می‌زند به دل علمی

کجا روم‌که برآرم سراز خط تسلیم

به‌ کنج زانوم آفاق خورده است خمی

قناعتم چقدر دستگاه نعمت داشت

که سیرم از همه عالم بخوردن قسمی

درین ستمکده حیران نشسته‌ام بیدل

چو تار ساز ضعیفی به ناله متهمی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به ابزاری از نارضایتی و ناامیدی می‌پردازد. او به وضعیتی دچار شده که احساس می‌کند در دام عبرت و ناتوانی گرفتار است. به تصویر کشیدن زندگی خود به‌صورت قفس شکسته و تنهایی عمیق، بیانگر حالتی از اسارت در شرایط دشوار است. او از عدم راحتی و بی‌هدف بودن شکایت می‌کند و نشان می‌دهد که تلاش‌هایش در این دنیای بی‌رحم بی‌فایده بوده‌اند. با این حال، او همچنان انتظار یک تغییر و نجات را دارد و به ندا از گام‌ها و امیدش اشاره می‌کند. در نهایت، شاعر حس خستگی و ناامیدی خود را در برابر دنیای سخت و نابسامان ابراز می‌کند.