نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۷۷۱ بیدل دهلوی

بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

ز عریانی جنون ما نشد مغرور سامانی

توان دست از دو عالم برد اگر باشد گریبانی

مگر از خود روم تا اشکی وآهی به موج آید

که چون شبنم نی‌ام سر تا قدم جز چشم حیرانی

چه سان زبر فلک عرض بلندیها دهد همت

که از کوتاهی این خیمه نتوان چید دامانی

ندانم از کدامین‌ کوچه خیزد گرد من یا رب

نوای شوقم و گم کرده‌ام ره در نیستانی

تبسم جلوه‌ای چون صبح بگذشت ازکنار من

سراپایم نهان گردید در گرد نمکدانی

ز سوز دل تجلی منظر برقی‌ست هر عضوم

چو مجمر دارم از یک شعله سامان چراغانی

ز قرب سایهٔ من می‌گدازد زهرهٔ راحت

تبی در استخوان دارم چو شیری در نیستانی

چنین‌ کز هر بن مو انتظار چشم یعقوبم

پس از مردن تواند ریخت خاکم رنگ‌ کنعانی

به زلف او شکست آمادهٔ حسرت دلی دارم

که عمری شد شکن می‌پرورد در سنبلستانی

به اسباب تعلق جمع نتوان یافت آسودن

دو عالم محو گردد تا رسد مژگان به مژگانی

هیولی ماند دهر و نقشی از پیکر نبست آخر

ز لفظ این معما برنیامد نام انسانی

اگر بیدل چوگل پایم ز دامن برنمی‌آید

ندارد کوتهی دست من از سیر گریبانی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به توصیف حال و احوال شاعری می‌پردازد که غرق در عشق و شوق است. شاعر از عریانی جنون خود صحبت می‌کند و می‌گوید که اگر قدرت از دو دنیا بگیرد، می‌تواند از آن جدا شود. او در تلاش است تا با احساسات خود ارتباط برقرار کند و در دنیای عشق پرآشوب خود، اشک و آه بیافریند. شاعر از زیبایی‌های عشق و تأثیر آن بر وجودش سخن می‌گوید و می‌بیند که دلش در آتش شوق می‌سوزد. در این احساسات، او به انتظار می‌نشیند و حسرت می‌خورد. همچنین اشاره می‌کند که عشق او به زلف محبوبش، حالتی از انتظار و دل‌باختگی به وجود آورده، و در نهایت، نشان می‌دهد که در این دو جهان، هیچ چیز جز عشق برای او معنا ندارد و به درک عمیق‌تری از انسانیت نمی‌رسد.