نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۷۷۸ بیدل دهلوی

بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

نمی‌دانم ز گلزارش چه گل چیده‌ست حیرانی

به چشمم می‌کند موج پر طاووس مژگانی

شوم محو فنا تا خاک آن ره بر سرم باشد

مباد از سجده بینم آستانش زیر پیشانی

طلسم وحشت صبحم مپرسید از ثبات من

نفس هم خنده دارد بر رخم از سست پیمانی

به جولان تو چون بوی گلم کو تاب خودداری

که از خود رفته باشم تا عنان رنگ گردانی

چه پردازم به عرض مطلب دل‌، سخت حیرانم

تو هم آخر زبان حیرت آیینه می‌دانی

فریب عشرت ازاین انجمن خوردم ندانستم

که دارد چون فروغ شمع بالیدن پریشانی

به دل گفتم: ازین زندان توان نامی به در بردن

ندانستم که اینجا چون نگین سنگ است پیشانی

ندارد اطلس افلاک بیش از پرده چشمی

چو اشکم آب می‌باید شدن از ننگ عریانی

ندامت هم دلیل عبرت مردم نمی‌گردد

درینجا سودن دست است مقراض پشیمانی

کسی از انفعال جرم هستی بر نمی‌آید

محیط و قطره یک موجست در آلوده دامانی

ز تسکین مزاج عاشقان فارغ شو ای گردون

نهال این گلستان نیست گردد تاکه بنشانی

هوا صاف‌ست بیدل آنقدر باغ شهادت را

که صبحش بی نفس گل می‌کند از چشم قربانی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از احساسات خود درباره عشق و درد ناشی از آن سخن می‌گوید. او در حیرت از زیبایی و جذابیت معشوق خود است و همین موجب شده که دلش در گیجی و اضطراب باشد. او به سجده و عبادت در حضور معشوق می‌پردازد و از بی‌ثباتی نفس و وعده‌هایش می‌نالد. شاعر به عشق و زندگی در میان ناملایمات اشاره می‌کند و تنهایی و درد درونی‌اش را بیان می‌کند. او به این نتیجه می‌رسد که در این دنیا، استغفار و پشیمانی نمی‌تواند او را نجات دهد و در آخر اشاره می‌کند که عشق واقعی نیاز به صبر و تحمل دارد و حتی در مرگ نیز زیبایی و معنا وجود دارد.