غزل شمارهٔ ۲۷۹۵ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
در دل زد خیال پرتو مهرت سحرگاهی
چراغان فلک چون صبح کردم خامش از آهی
چو ماه نو فلک را زیر دست سجده میبینم
نیازم میزند ساغر به طاق ابروی چاهی
بهار آرزو نگذاشت در هر رنگ نومیدم
ز چشم انتظار آخر زدم گل بر سر راهی
چه امکان است فیض از خاک من توفان نینگیزد
غبار سینه چاکان در نظر دارد سحرگاهی
به بیدردی تو هم ای شوق شمعی کشته روشن کن
ندارد لالهزار آفرینش داغ دلخواهی
ز بس جوش بهار ناکسی افسرد اجزایم
خزان رنگ هم از من نمیبالد پر کاهی
به جیب هر نفس خون دو عالم آرزو دارم
که دارد نیش تفتیشی که بشکافم رگ آهی
طریق کعبه و دیر این قدر کوشش نمیخواهد
به طوف خانهٔ دل کوش اگر پیدا شود راهی
جهان کثرت اظهار غرورت برنمیدارد
ز سامان ادب مگذر پر است این لشکر از شاهی
مگو بیدل سپند ما دل آسودهای دارد
تسلی هم درین محفل به آتش میتپد گاهی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به احساسات عمیق و آرزوهای شاعر اشاره دارد. شاعر در آغاز از عشق و زیبایی صبحگاهی صحبت میکند که در دلش شعلهور است. او از سادگی و آرامش صبح به نوعی تلخی و درد درونی خود میرسد و به تضاد بین خوشی و غم میپردازد. بهار به عنوان نماد امید در او تاثیرگذار است، اما او احساس میکند که هیچ رنگ و رونقی در زندگیاش نمیماند. شاعر به نفی غم و ناامیدی میپردازد و اهمیت عشق و شوق را برجسته میکند. او در تلاش است که به هدف خود برسد و از جستجوی راهی برای آرامش و کمال صحبت میکند. در نهایت، او به وضعیت روحی خود اشاره میکند و میگوید که در این جمع همگان از آتش درون میسوزند و آرامش ندارند. مجموعاً، شعر بیانگر جستجوی عمیق بشر برای عشق، آرامش و یافتن مسیر در زندگی است.