نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۷۹۶ بیدل دهلوی

بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)

ما را نه غروری‌ست نه فرّی نه ‌کلاهی

خاکیم به ‌زیر قدم خویش نگاهی

آنجا که قناعت‌ کند ایجاد تسلی

گرم است سرکوه به زیر پرکاهی

بر دولت بیدار ننازم چه خیال‌ست

خوابیده بهم بخت من و چشم سیاهی

بر صد چمن هستی‌ام افسانهٔ نازست

خواب عدم و سایهٔ مژگان گیاهی

از بردهٔ دل تا چه ‌کشد سعی تأمل

چون خامه زنالم رسنی هشته‌ به چاهی

یا رب تو تن آسانی جهدم نپسندی

می‌خواندم افسون نفس سوخته گاهی

زبن دشت سبکتازی فرصت ندمانید

گردی‌ که توان بست به پیشانی آهی

آخر چو غبار نفس از هرزه دویها

رفتیم به باد و ننشستیم به راهی

گرد تری از جبههٔ شبنم نتوان برد

در آینهٔ ما عرقی ‌کرده نگاهی

بید‌ل شدم و رَستم از اوهام تعین

آیینه شکستن به بغل داشت کلاهی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر بیانگر احساس تواضع و قناعت شاعر است. او خود را خاکی و بی‌غرور معرفی می‌کند و به سادگی زندگی می‌کند. شاعر به خواب و بیداری بخت خود اشاره می‌کند و از وضعیت زندگی و تفاوت‌های آن می‌نالد. او با استعاره‌هایی چون چمن و آینه، به جهان هستی و وجود خود تأمل می‌کند و از رنج‌ها و تلاش‌هایش برای فرار از قید و بند دنیا سخن می‌گوید. در نهایت، شاعر به سرنوشت و تلاش‌های بی‌نتیجه خود تأکید می‌کند و به این نتیجه می‌رسد که به رغم همه کوشش‌ها، همچنان تحت تأثیر حوادث بیرونی قرار دارد.