غزل شمارهٔ ۲۷۹۸ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلاتن (رمل مثمن مخبون)
چشم من بیتو طلسمی است بهم بسته ز عالم
این معمای تحیر تو مگر بازگشایی
مقصد بینش اگر حیرت دیدار تو باشد
از چه خودبین نشود کس که تو در کسوت مایی
بیادب بس که به راه طلبت راه گشودم
میزند آبلهام از سر عبرت کف پایی
طایر نامهبر شوقم و پرواز ندارم
چقدر آب کنم دل که شود ناله هوایی
بست زیر فلک آزادگیام نقش فشردن
ناله در کوچهٔ نی شد گره از تنگ فضایی
خنده عمریست نمیآیدم از کلفت هستی
حاصلی نیست در اینجا تو هم ای گریه نیایی
دل ز نیرنگ تو خون شد، خرد آشفت و جنون شد
ای جهان شوخی رنگ تو، تو بیرنگ چرایی
دل بیدل نکند قطع تعلق ز خیالت
حیرت و آینه را نیست ز هم رنگ جدایی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از دلتنگی و حیرت خود نسبت به یار سخن میگوید. او چشمش را بدون حضور یار طلسمشده میداند و برای درک عالم و معماهای آن به دیدار یار نیاز دارد. شاعر به جستجوی یار پرداخته و از درد و رنجی که این جستجو برایش به همراه دارد، سخن میگوید. او از بیادبی و تلاشهایش برای رسیدن به محبوب صحبت میکند و میگوید که هیچ چیز در این دنیا به او زحمتهایش را جبران نمیکند. در نهایت، او به این نتیجه میرسد که دلش نمیتواند از یاد یار جدا شود و حیرت و عشق او بیپایان است. شعر به عمق احساسات عاشقانه و دلتنگیهای شاعر اشاره دارد.