غزل شمارهٔ ۲۸۲۶ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
به عجز کوش ز نشو و نما چه میجویی
به خاک ریشهٔ توست از هوا چه میجویی
دل گداخته اکسیر بینیازیهاست
گداز درد طلب، کیمیا چه میجویی
سراغ قافلهٔ عمر سخت ناپیداست
ز رهگذار نفس نقش پا چه میجویی
به هر چه طرف کنندت رضا غنیمت دان
زکارگاه فنا و بقا چه میجویی
به فکر خلق متن، هرزه سعی جهل مباش
محیط ناشده زین موجها چه میجویی
محیط شرم بقدر عرق گهر دارد
هنوز آب نهای از حیا چه میجویی
به دامگاه جسد پرفشانی انفاس
اشارهایست کزین تنگنا چه میجویی
هزار سال ره اینجا نیاز یکقدم است
زخود برآی زفکر رسا چه میجویی
زبان حیرت آیینه این نوا دارد
که ای جنون زده خود را ز ما چه میجویی
به ذوق دل نفسی طوف خویش کن بیدل
تو کعبه در بغلی جابجا چه میجویی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به نوعی به جستجوی انسان در زندگی و همچنین به محدودیتهای آن اشاره دارد. شاعر از مخاطب میپرسد که در جستجوی چه چیزی هست و به او میگوید که بسیاری از چیزهایی که در پی آن است، اساساً در درون خود او قرار دارد. او به این نکته اشاره میکند که نفس و عمر انسان به سرعت گذر میکند و نباید به دنبال چیزهای بیمورد و تصنعی باشد. به جای آن، باید به درون خود نگاهی عمیقتر داشته باشد و به ارزشها و آگاهیهای واقعی زندگی توجه کند. در نهایت، شاعر با دعوت به خودشناسی و ارزشهای درون، به مخاطب میگوید که به دنبال چیزهایی باشد که واقعاً ارزشمند و ماندگارند.