غزل شمارهٔ ۲۸۲۵ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
محو بودم هر چه دیدم دوش دانستم تویی
گر همه مژگان گشود آغوش دانستم تویی
حرف غیرت راه میزد از هجوم ما و من
بر در دل تا نهادم گوش دانستم تویی
مشت خاک و اینهمه سامان ناز اعجاز کیست
بیش ازین از من غلط مفروش دانستم تویی
نیست ساز هستیام تنها دلیل جلوهات
با عدم هم گر شدم همدوش دانستم تویی
محرم راز حیا آیینه دار دیگر است
هر چه شد از دیدهها روپوش دانستم تویی
غفلت روز وداعم از خجالت آب کرد
اشک میرفت و من بیهوش دانستم تویی
بیدل امشب سیر آتشخانهٔ دل داشتم
شعلهای را یافتم خاموش دانستم تویی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به شدت تحت تأثیر معشوق خود است و تمام احساسات و تجربیات خود را به او نسبت میدهد. او در هر چیزی که میبیند، نشانهای از معشوق را مییابد و معتقد است که وجودش تنها به خاطر زیبایی و جلوههای معشوق است. شاعر همچنین به راز و حیا اشاره میکند و میگوید که همه چیز را در او میبیند. غفلت و احساسات عمیقش، او را به حالت بیهوشی و اضطراب میکشاند. در نهایت، شاعر آتش دلش را جستجو میکند و این آتش خاموش را در وجود معشوق مییابد. به طور کلی، این شعر به عاشقانه و وابستگی عاطفی عمیق اشاره دارد.