غزل شمارهٔ ۳۰۰ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)
در باغ دل نهان بود از رفتگان نشانها
این آتش آگهی داد ما را ز کاروانها
چندان که شمع کاهد با عافیت قرین است
بازار ما ندارد سودی به این زبانها
تنگی ز بس فشردهست این عرصهٔ جدل را
میدان خزیده یکسر در خانهٔ کمانها
این وادی غرورست فهمیده بایدت رفت
در جاده است اینجا خواباندن سنانها
جوش بهار جسم است آثار سختجانی
جوهر فکنده بیرون زین رنگ استخوانها
پرواز تا جنون کرد گم شد سراغ راحت
بردیم با پر و بال خاشاک آشیانها
تیغ غرور بشکن در کارگاه گردون
آتش زبانه دارد در گردش فسانها
در بارگاه تعظیم اقبال بینیازیست
تمییز پا و سر نیست منظور آستانها
تقلید فقر نتوان در جاه پیش بردن
بحر از گهر چه نازد بر راحت کرانها
جایی نمیتوان برد فریاد بیرواجی
کشتی شکست تاجر تا تخته شد دکانها
پست و بلند بسیار دارد تردد جاه
همواریات رها کن بام است و نردبانها
پرواز وهم بیدل زین بیشتر چه باشد
بردهست گردش سر ما را به آسمانها
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بررسی موضوعاتی چون سختیهای زندگی، جهل و نادانی، غرور، و تلاش برای آزادی و رشد روحی میپردازد. شاعر به وجود نشانههایی از گذشته در دلها اشاره میکند و به آتش آگاهیای که نشان از حرکت کاروانها دارد، اشاره میکند. او به تنگی و فشردگی فضای جدل و رقابت در زندگی اشاره میکند و نیاز به فهم و اندیشه را در این وادی غرور میطلبد. در ادامه، بر ضرورت شکستن غرور و خودبینی در مقابل چرخش زندگی تاکید میکند و به تفاوت بین فقر و ثروت و نیز پدیدههای اجتماعی و تبادل ناپایدار اشاره میکند. در نهایت، شاعر از سختیهای پرواز به سمت آسمان و آگاهی از حقیقت سخن میگوید.