نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۱۱ بیدل دهلوی

بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)

وفاق تخم ثباتی نکاشت در دل و دین‌ها

به حکم یأس دمیدیم از این فسرده زمین‌ها

چو غنچه در پس زانوی انتظار جدایی

نشسته در چمن ما هزار رنگ کمین‌ها

در این زمانه سر نخوتی کشیده به هرسو

ز نقشخانهٔ پا در هوای چنبر زین‌ها

غم معاش به تاراج حسن تاخته چندان

که لاغری ز میان رفته فربهی ز سرین‌ها

نم مروتی از خلق اگر رسد به خیالت

چکیده گیر به خاک از فشار چین جبین‌ها

نظر نکرده به دل مگذر ای بهار تعین

تغافل از چه به صیقل زنند آینه‌بین‌ها

حضور عبرت و اسباب راحت این چه خیال است

مژه نبسته به خواب است چشم سایه‌نشین‌ها

به نام شهرت اقبال زندگی نفروشی

که زهر در بن دندان نهفته‌اند نگین‌ها

نفس گداخت خجالت به خاک خفت قناعت

ولی چه سود علاج غرض نمی‌شود این‌ها

تظلم دم پیری‌ کجا برم من بیدل

رسید مو به سپیدی کشید پوست به چین‌ها

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان یأس و ناامیدی شاعر از وضعیت اجتماعی و سیاسی زمانه‌اش می‌پردازد. شاعر احساس می‌کند که در دل و ایمان مردم هیچ ثباتی وجود ندارد و زمین‌ها هم از زندگی و نشاط خالی شده‌اند. او از جدایی و انتظار رنج می‌برد و در دنیای پر از غم و ناملایمات، نازکی روح انسان‌ها را به تصویر می‌کشد. جوّی از نگران و تنهایی حاکم است و غم معیشت و فشارهای اجتماعی بر زندگی مردم سایه افکنده است. شاعر به بهار به عنوان نماد زندگی و تازگی نگریسته، و از او می‌خواهد که به وضعیت غم‌زده و ناامیدانه انسان‌ها توجه کند. او در نهایت به پیر شدن و فشار زمانه بر روح و جسم خود اشاره می‌کند، و بر این نکته تأکید می‌کند که در این زمانه غم و ناامیدی، زندگی‌اش را نباید به خاطر شهرت و ظاهر فروخت.