نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۱۸ بیدل دهلوی

بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: فاعلن مفاعیلن فاعلن مفاعیلن (مقتضب مثمن مطوی مقطوع)

باز آب شمشیرت از بهارجوشی‌ها

داد مشت خونم را یاد گل‌فروشی‌ها

ناله تا نفس دزدید من به سرمه خوابیدم

کرد شمع این محفل داغم از خموشی‌ها

یا تغافل از عالم یا ز خود نظر بستن

زین دو پرده بیرون نیست ساز عیب‌پوشی‌ها

مایه‌دار هستی را لاف ما و من ننگ است

بی‌بضاعتان دارند عرض خودفروشی‌ها

زاهدی نمی‌دانم تقویی نمی‌خواهم

سینه‌صافیی دارم نذر دُردنوشی‌ها

ساز محفل هستی پُر گسستن‌آهنگ است

از نفس که می‌خواهد عافیت‌سروشی‌ها

محرم فنا بیدل زیر بار کسوت نیست

شعله جامه‌ای دارد از برهنه‌دوشی‌ها

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره‌ی احساسات عمیق و پیچیده انسانی است. شاعر به یاد خاطرات و زیبایی‌های زندگی می‌افتد که در آن ناله و سکوت نیز وجود دارد. او از دو حالت مختلف صحبت می‌کند: یکی نادیده گرفتن دنیا و دیگری دور شدن از خود. شاعر به انتقاد از خودپرستی و دروغین بودن ثروت می‌پردازد و بر اهمیت صداقت تأکید می‌کند. همچنین، او به زهد و تقوا اشاره می‌کند و از درد و رنج زندگی حرف می‌زند. در نهایت، اشاره به فنا و ناپایداری دنیا دارد و تاکید می‌کند که در دنیای مادی، همه چیز موقتی و زودگذر است.