غزل شمارهٔ ۳۱۹ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)
به ذوق داغ کسی در کنار سوختگیها
چو شمع سوختم از انتظار سوختگیها
ز خود رمیده شرار دلیست در نظر من
بس است اینقدرم یادگار سوختگیها
به هر قدم جگری زیر پا فشردهام امشب
چو آه میرسم از لالهزار سوختگیها
شرار محمل شوقم گداز منزل ذوقم
هزار قافله دارم به بار سوختگیها
هنوز از کف خاکسترم بهار فروش است
شکوفهٔ چمن انتظار سوختگیها
ز داغ صورت خمیازه بست شمع خموشم
فنا نبرد ز خاکم خمار سوختگیها
بیا که هست هنوز از شرار شعلهٔ عمرم
نفس شماری صبح بهار سوختگیها
به سینه داغ و به دل ناله و به دیده سرشکم
محبتم همهجا شعله کار سوختگیها
رمید فرصت و ننواخت عشقم از گل داغی
گذشت برق و نگشتم دچار سوختگیها
بضاعتی نشد آیینهٔ قبول محبت
مگر دلی برد از ما به کار سوختگیها
مقیم عالم نومیدیم ز عجز رسایی
نشستهام چو نفس بر مزار سوختگیها
به محفلی که ادبپرور است نالهٔ بیدل
خجسته دود سپند از غبار سوختگیها
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساسات عمیق و درد ناشی از سوختگی و داغ عشق میپردازد. شاعر از سوختگیهایی که در دل و جانش حس میکند سخن میگوید و این سوختگیها را به صورت شعلههایی توصیف میکند که به زندگی و محبت او شکل میدهند. او از آتش شوق و ناکامیهای عاشقانهاش سخن به میان میآورد و بیان میکند که این دردها و یادگارهای سوختگی، بخشی جداییناپذیر از وجودش شدهاند. با تأکید بر ناامیدی و فقدان عشق، شاعر در نهایت بر این نکته تأکید میکند که در دنیای حاکم بر وجودش، این سوختگیها همیشه وجود دارند و زندگیاش را تحت تأثیر قرار میدهند.