غزل شمارهٔ ۳۲۸ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: متفاعلن متفاعلن متفاعلن متفاعلن
به نمود هستی بیاثر چه نقاب شقکنم از حیا
تو مگر به من نظریکنیکه دمی عرقکنم از حیا
اگرم دهد خط امتحان، هوسکتاب نه آسمان
مژه بر هم آرم ازین وآن همه یک ورق کنم ازحیا
چهکنم ز شوخیطبع دون،قدحینزد عرقم بهخون
که ببوسم آن لب لعلگون سحری شفقکنم ازحیا
ز تخیلیکه به راه دین غم باطلم شده دلنشین
به من اینگمان نبرد یقینکه خیال حق کنم از حیا
چوز خاک لالهبرون زند، قدحشکسته بهخون زند
هوسی اگربه جنون زند به همین نسق کنم ازحیا
زکمالم آنچه بههم رسد، نه زلوحونی زقلم رسد
خط نقش پا بهرقم رسدکه منشسبقکنم از حیا
بهامید وصل تونازنین،همه رانثار دل استو دین
من بیدل وعرق جبینکه چه در طبقکنم ازحیا
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به بیان احساسات عمیق خود درباره عشق و حیا میپردازد. او میگوید که چگونه وجودش تحت تأثیر عشق و زیبایی معشوق قرار دارد و از این بابت حیا میکند. شاعر به دلتنگی و آشفتگی ناشی از عشق اشاره میکند و از شک و خیالهای ممکن در این رابطه مینالد. او به گفتگو درباره زیبایی معشوق و خواستههای درونیاش میپردازد و در نهایت، به امید وصال محبوبش به سراغ حس و حالاتی میرود که از عشق و دین سرچشمه میگیرند. این احساسات عمیق و حیا در کنار عشق، تمام وجودش را درگیر کرده است.