غزل شمارهٔ ۳۸ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
موج پوشید روی دریا را
پردهٔ اسم شد مسما را
نیست بیبال اسم پروازش
کس ندید آشیان عنقا را
عصمت حسن یوسفی زد چاک
پردهٔ طاقت زلیخا را
میکشد پنبه هر سحر خورشید
تا دهد جلوه داغ دلها را
جاده هر سو گشاده است آغوش
که دریدهست جیب صحرا را
شعلهٔ دل ز چشم تر ننشست
ابر ننشاند جوش دریا را
آگهی میزند چو آیینه
مُهر بر لب زبان گویا را
قفل گنج زر است خاموشی
از صدف پرس این معما را
بیدل ار واقفی ز سرّ یقین
ترک کن قصهٔ من و ما را
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف زیباییها و رازهای زندگی میپردازد. شاعر از موج دریا، پردههای راز، و پرواز بدون بال سخن میگوید. او با ذکر داستان یوسف و زلیخا، به موضوع عشق و عاشقانهها اشاره میکند. همچنین، او به جدایی و داغ دلها اشاره کرده و به جادهای باز برای سفر و تجربههای جدید اشاره میکند. در نهایت، شاعر به خاموشی و معماهای زندگی میپردازد و از خواننده میخواهد تا از داستان او بگذرد و به واقعیتها بپردازد.