نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۰ بیدل دهلوی

بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

نسیم شانه کند زلفِ موجِ دریا را

غبار سرمه دهد چشمِ کوه و صحرا را

ز زخمِ ارهٔ دندانِ موج ایمن نیست

گهر به دامنِ راحت چه‌سان کشد پا را

لبش به حلقهٔ آغوشِ خط بدان مانَد

که خضر تنگ به بر می‌کشد مسیحا را

عدم‌سرایِ دلم کنجِ عزلتی دارد

که راه نیست در او وهمِ بالِ عنقا را

حدیثِ نرم نمی‌آید از زبانِ درشت

شرارخیز بود طبع، سنگِ خارا را

همیشه تشنه‌لبِ خونِ ما بوَد بیدل

چو شیشه هرکه به دست آورَد دلِ ما را

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به زیبایی و لطافت طبیعت و همچنین به عمق احساسات انسانی پرداخته است. در آن به تصویرسازی موج دریا، چشم کوه و صحرا، و زخم‌های ناشی از طوفان‌ها اشاره می‌شود. شاعر همچنین به دلتنگی‌ها و تنهایی‌های دل خود اشاره می‌کند و نشان می‌دهد که در این تنهایی، راهی به سوی آرامش نیست. به نوعی، این شعر نمایانگر پیچیدگی احساسات انسانی و عدم قدرت کلام برای بیان نرم و لطیفِ این احساسات است. در نهایت، تشنگی و نیاز عاطفی انسان به عشق و ارتباط عمیق نیز در این شعر مشهود است.