غزل شمارهٔ ۳۹۳ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)
ای هستی از قصر غنا افکنده در ویرانهات
گلکرده از هر موی تو ادبار چینی خانهات
میباید از دست نفس جمعیت دل باختن
تا ریشه باشد میتند آوارگی بر دانهات
در عالمعشق و هوس رنجیندارد هیچکس
چونشمعزافسوننفسخودآتشیدر خانهات
تمهید عیش ای بیخبر فرصت ندارد آنقدر
تا شیشه قلقلکرده سر میرفته از پیمانهات
سیر خرابات دلست آنجاکه میسایی قدم
غلتیده هستی تا عدم در لغزش مستانهات
میتاز چندیپیش وپس تا آنکهگردی بینفس
چوناره باید ریختندرکشمکش دندانهات
ای خلوتآرای عدم تاکی به فهم خود ستم
افکند شغل عیش و غم بیرون در افسانهات
فالگشادی میزدند از طرهات صبح ازل
زنهار میبوسد هنوز انگشت دست شانهات
بیدستگاهیداشت امناز آفتعشق و هوس
پروز از راه سوختن واکرد بر پروانهات
حیفاست تحقیق آشنا جوشد به وهم ماسوا
تا چند باید داشتن خود را ز خود بیگانهات
بیدل چهوحشتداشتیکز خود اثر نگذاشتی
شور سر زنجیر هم رفت از پی دیوانهات
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف وجود و هویت انسان در جهان میپردازد. شاعر از تنهایی و ویرانی وجود سخن میگوید و اینکه انسان باید از جمعیت فاصله بگیرد تا به عمق وجود خود دست یابد. در عالم عشق و هوس، هیچ دردی وجود ندارد و شاعر به زندگی سرشار از لذت و گاهی درد اشاره میکند. همچنین به ناپایداری و گذرای زندگی و عشق اشاره میکند و میپرسد تا کی باید در تنگناهای خود باقی بماند و از خود بیگانه باشد. شاعر در نهایت به وحشت و ناچیز بودن انسان در برابر عشق و هوس اشاره میکند، و به وجود ناپایدار خود میاندیشد.