غزل شمارهٔ ۴۱۵ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
توخودشخص نفسخویی که بادلنیست پیوندت
کدام افسون ز نیرنگ هوس افکند در بندت
درتن ویرانهٔ عبرت به رنگی بیتعلق زی
که خاکت نم نگیردگر همه در آب افکندت
ندانم ازکجا دل بستهٔ این خاکدانگشتی
دنائت ریشهای داریکه نتوان از زمینکندت
ندارد دفتر عنقا سواد ما و من انشا
کند دیوانهٔ هستی خیالات عدم چندت
غبارکلفت خویشی نظر بند پس وپیشی
به غیر از خود نمیباشد عیال و مال و فرزندت
به هر دشت و در، از خود میروی و باز میآیی
تو قاصد نیستی تا عرصهها هرسو دوانندت
ز خودگریکقلم جستی ز وهم جزو وکلرستی
تعلقها نفسواریست کاش از دل برآرندت
دماغ فرصت این مقدار بالیدن نمیخواهد
بهگردون بردهاست از یکنفس سحر سحرخندت
زمینگیری به رنگ سایه باید مغتنم دیدن
چهخواهی دید اگر در خانهٔ خورشید خوانندت
ز دست نیستی جزنیستی چیزی نمیآید
کجایی چیستی آخرکه آگاهی دهد پندت
خرابات تعین بر حبابت خندهها دارد
سبو بر دوش اوهامی هوا پرکرده آوندت
بهحرف و صوتممکن نیست تمثالتنشان دادن
نفسگیرد دوعالم تا به پیش آیینه دارندت
بهمعنیگر شریکمعنیات پیدانشد بیدل
جهانگشتم به صورت نیز نتوان یافت مانندت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر تأملی عمیق درباره طبیعت انسان و وجود اوست. شاعر به بررسی پیوند انسان با نفس و دنیای مادی میپردازد و سؤالاتی درباره هویت و تعلقات او مطرح میکند. او به این نکته اشاره میکند که انسان با وجود همه تعلقات و وابستگیها، در واقع از خود بیخبر است و زندانی هوسها و نیرنگها شده است. شاعر به بینش و آگاهی دست مییابد که، اگر بتواند از این تعلقات رها شود، به آزادی و نور حقیقت دست خواهد یافت. نهایتاً به غیرواقعی بودن تمام این وابستگیها و وجود در دنیای مادی تاکید میکند و اشاره میکند که درک حقیقی خود از طریق دوری از این تعلقات و عدم هوسها ممکن است.