غزل شمارهٔ ۴۲۲ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
اضطراب نبض دل تمهید آهنگ فناست
شعلهدر هر پر فشاندناندکیاز خود جداست
شخص پیری نفی هستی میکند هشیار باش
صورت قد دوتا آیینهٔ ترکیب لاست
زینچمن بر دستگاهرنگ نتوان دوخت چشم
غنچه تا ناخن به خون دل نشوید بیحناست
هیچکس چون ما اسیر بیتمیزیها مباد
مشت خاکی درگره داریمکاین آب بقاست
خاکگشتیم و غبار ما هوایی درنیافت
آنکه بر خمیازه حسرت میکشد آغوش ماست
حاصل کونین پامال ندامت کردنیست
دانهٔ کشت امل را سودن دست آسیاست
رشحهٔ ابر نیازم غافل از عجزم مباش
سجدهٔمن ریشهدارد هرکجا مشتی گیاست
شوقدرکار استوضعاین و آن منظور نیست
با نگه هر برگ اینگلشن به رنگی آشناست
بند بندم فکرآن موی میان درهم شکست
ناتوانی هرکجا زور آورد زورآزماست
داغ میبالدکه دل خلوتگه جمعیت است
ناله مینالدکه اینجا جای آسایشکجاست
رهروان تمهید پروازیکه میآید اجل
دودها از خود برون تازیکه آتش در قفاست
بیدل از نیرنگ اسباب من و ما غافلی
اینگه صبح زندگی فهمیدهای روز جزاست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به تأمل در زندگی و روح انسان پرداخته و نگرانیها و اضطرابهای وجودی را به تصویر میکشد. شاعر به بیان بیپاداشی و شکنندگی حیات میپردازد و به این نکته اشاره میکند که انسانها در دنیا در حال گذراندن دوران فانی هستند. او از پیری، ناچیزی و حسرتهای درونی سخن میگوید و یادآور میشود که در حالی که زندگی پر از دشواریها و بیثمریهاست، انسانها باید واقعیت وجودی خود را بپذیرند و به جستجوی معنا بپردازند. در نهایت، شاعر به این نتیجه میرسد که این دنیا محل آزمایش و تلاش برای یافتن حقیقت است و زندگی فرصتی برای آموختن و رشد است.