غزل شمارهٔ ۴۲۸ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
ز آهم نخل حسرت شعله بالاست
چراغ مرده را آتش مسیحاست
به خاموشی سر هر مو زبانیست
ز حیرت جوهر آیینهگویاست
دل فرهاد آب تیغ کوه است
سر مجنون گل دامان صحراست
رموز دل توان خواند از جبینم
مثال هرکس از آیینه پیداست
زبان لالاست، حیرانمجه میگفت
طلب خون شد نمیدانم چه میخواست
مشو غافل ز رمز هستی من
شکست این حباب آغوش دریاست
بساط حیرت آیینه داریم
جبین عجز فرش خانهٔ ماست
نهتنها ما و تو داغ جنونیم
فلک هم حلقهای از دود سوداست
جهان نیرنگ حسن بینشانیست
اگر آیینه گردی سادگیهاست
هوس تعبیری خواب امل چند
ز فرصت غافلی امروز فرداست
درین محفل گداز اشک شمعیم
نشاط از هرکه باشدکاهش از ماست
به دریای الم بیدل حبابیم
بنای ما به آب دیده برپاست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساسات عمیق انسانی و تحولات درونی میپردازد. شاعر از حسرت و اندوه سخن میگوید و از تأثیر آتش مسیح بر چراغی که مرده به نظر میرسد. هر مو به عنوان زبانی برای بیان خاموشی سر یک شخص تعبیر میشود و نشاندهنده حیرت و شگفتی شاعر در برابر زندگی است. دل فرهاد به آب تیغ کوه تشبیه میشود و سر مجنون به گل صحرا. شاعر بر این نکته تأکید میکند که راز دل در خطوط جبینش دیده میشود. او از لال بودن خود و عدم درک خواستههایش صحبت میکند و به دریا که نماد عظمت و رازهای زندگی است اشاره میکند. همچنین به تاکید روی حیرت و عجز انسانی اشاره میکند و یادآور میشود که همهی ما در این دنیای نیرنگی، داغ جنون داریم. شعر در نهایت به حسرت و غم همراه با زیباییهای زندگی اشاره دارد و نشان میدهد که همه در تلاش برای درک حقیقت برخی از آرزوهای خود هستند.