نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۳۴ بیدل دهلوی

بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

عشرت‌فروز انجمن هستی‌ام حیاست

چون شبنم گلم‌، عرق آیینهٔ بقاست

باشد که نکهتی به مشام اثر رسد

عمری‌ست نقد دست نیازم‌ گل دعاست

کو مشتری که سرمه ی عبرت کشد به چشم

یعنی شکست قیمتم اجزای توتیاست

آن ‌گوهر شکسته دلم‌ کاندرین محیط

گرداب‌، بهر دانهٔ من سنگ آسیاست

می‌جوشم از طبیعت آفات روزگار

هرجا شکست موج زند، حسرتم صداست

از بس‌گذشته‌ام ز فریب جهان رنگ

آیینه گربه پیش کشم عکس بر قفاست

گم‌کردگان چشمهٔ آب حیات را

در دشت عجز تیغ تو انگشت رهنماست

تا چشم بازکرده‌ای از خود گذشته‌ای

زین بحر تا کنار همین یک بغل‌.شناست

چینی‌شود خموش بهٔک مو‌ی‌سرمه رنگ

با صدهزار موی خروش سرت چراست

محو جمال‌، ننگ فضولی نمی‌کشد

نظاره در قلمرو آیینه نارساست

ما دردسر، ز افسر دولت نمی‌کشیم

بخت سیاه ما چه‌ کم از سایهٔ هُماست

عمریست در طلسم کدورت نشسته‌ایم

بیدل غبار خاطر ما آشیان ماست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان احساسات و تفکرات شاعر درباره زندگی و عشق می‌پردازد. شاعر خود را در انجمن هستی و وجودی حیات‌بخش تشبیه کرده و از زیبایی‌های عشق و دشواری‌های زندگی سخن می‌گوید. او به شکست‌ها و ناکامی‌های خود اشاره می‌کند و از دلتنگی‌های ناشی از فریب‌های دنیا صحبت می‌کند. در این میان، او به جستجوی حقیقت و آب حیات می‌پردازد و به ناکامی‌ها و غفلت‌های بشر در درک زیبایی‌های واقعی زندگی اشاره دارد. در نهایت، شعر نشان‌دهنده‌ی درد و غمی است که شاعر در زندگی تحمل می‌کند و غبار خاطر را نمادی از این دردها می‌داند.