نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۳۹ بیدل دهلوی

بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

گردی ز خویش رفتن ما هیچ برنخاست

چون گل درای قافلهٔ رنگ بیصداست

تا سر نهاد‌ه ایم به خاک در نیاز

مانند سایه جبههٔ ما محو نقش پاست

بنیاد ما چو غنچه طلسم هوای توست

تا سر بجاست بوی خیال تو مغز ماست

کس رایگان نچید گل از باغ اعتبار

آب عقیق و نشئهٔ می نیز خونبهاست

عارف شکست رنگش از آگاهی‌ست و بس

بوی رسیدگی به ثمر سیلی جفاست

آن‌کیست فکر بی‌بری از پاش نفکند

از سایه سرو نیز درین بوستان دوتاست

ما را فنا شکنجهٔ پرواز شوق نیست

شبنم دمی‌که رفت ز خود جوهر هواست

ناآشنای صورت واماندگان نه‌ایم

ما رابه قدر آبله‌، آیینه زیر پاست

شوق فسرده از نگهی تازه می‌شود

یک برگ کاه شعلهٔ وامانده را عصاست

عمری‌ست ناز آینهٔ عجز می‌کشیم

رنگ شکسته هم به مزاج دل آشناست

هرچند ما به‌گرد خرامش نمی‌رسیم

برگشته است آن مژه امیدها رساست

بیدل چو نی ز ناله نداریم چاره‌ای

تا راه جنبشی زنفس درگلوی ماست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر بیانگر احساسات عمیق و پیچیده انسانی است که به طبیعت، عشق و فناگرایی اشاره دارد. شاعر از جدایی و نبودن خود در دنیای واقعی می‌نالد و خود را چون گلی در قافله‌ای بی‌صدا توصیف می‌کند. او ابراز می‌کند که عشق و خیال محبوبش در وجودش جاری است و این احساسات سبب می‌شود که زندگی او رنگ و بویی خاص بگیرد. شاعر به موضوع تلاش برای رسیدن به معنا و حقیقت زندگی اشاره می‌کند و ناتوانی انسان در برداشت بی‌دردسر از زیبایی‌ها و معانی عمیق را می‌سراید. بر اساس این شعر، تلاش و درد در زندگی اجتناب‌ناپذیر است و عارف واقعی کسی است که از آگاهی به حقیقت می‌رسد، حتی اگر بهای آن سنگین باشد. در بخش‌های مختلف شعر، نوعی امید و ناامیدی در کنار هم وجود دارد؛ گرچه شاعر به دنبال وصال و زندگی است، اما در عین حال از فنا و محدودیت‌های انسانی نیز آگاه است. نهایتا، شعر به ترکیب احساسات و تفکراتی می‌پردازد که در زندگی فردی و انسانی وجود دارد و به ما می‌آموزد که این تجربیات بخشی از مسیر زندگی هستند.