نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۴۰ بیدل دهلوی

بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مسدس مخبون محذوف)

ما و من شور گرفتاری هاست

ریشهٔ دانهٔ زنجیر صداست

از گل و سبزه این باغ مپرس

عالمی پا به‌ گل و سر به هواست

قید ما شاهد آزادی اوست

طوق قمری همه دم سرونماست

محرمان غنچهٔ باغ ادب اند

چشم واکردن ما ترک حیاست

عجز در هیچ مکان پنهان نیست

آبله زیر قدم هم رسواست

خلق در حسرت بیکاری مرد

دست و پای همه مشتاق حناست

چه ستم بود که دل صورت بست؟ 

عمرها شد گهر از بحر جداست

معنی از لفظ‌  صفا می‌خواهد

آتش سنگ به فکر میناست

برق معنی به سیاهی نزند

خط اگر جلوه کند، دورنماست

کعبه و دیر تسی کده نیست

درد نایابی مطلب همه جاست

منکر قد دو تا نتوان بود

آنچه برداردت از خویش، عصاست

فکر جمعیت دل چند کنید؟ 

رشتهٔ حسرت این عقده رساست

آن قیامت‌که اجل می‌گوبند

اگر امرور نباشد، فرداست

کاش چون شمع نخندَد سحرم

سوختن باز در این بزم ‌کجاست ؟ 

بیدل از یاس نداریم گریز

جز دل ما دو جهان در بر ماست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان احساسات و دردهای انسانی می‌پردازد. شاعر به تصویری از گرفتار بودن و عدم آزادی اشاره می‌کند و از زندگی در جهانی پر از مسأله سخن می‌گوید. او از زیبایی‌های طبیعت می‌گوید، اما تأکید می‌کند که این زیبایی‌ها در پس دغدغه‌ها و مشکلات پنهان است. احساس ناتوانی و حسرت در زندگی به وضوح حس می‌شود و شاعر به نوعی از تضاد بین غنای معنی و فقر ظاهری اشاره دارد. در پایان، شاعر به امید و شوق اشاره می‌کند و از لزوم شور و احساس زندگی در دل انسانها سخن می‌گوید.