غزل شمارهٔ ۴۴۱ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
نسبت اشراف با دونان خطاست
سر اگرگردید نتوانگفت پاست
آه بیتاثیرما راکم مگیر
هرکجا دودی است آتش در قفاست
بیجفای چرخ دل را قدر نیست
روسفیدیهای تخم از آسیاست
تیرهبختی خال روی عاجزیست
بر زمین گر سایه باشد خوش اداست
پیش ما آزادگان دشت فقر
دامگاه مکر نقش بوریاست
عاجزی هم بال شهرت میکشد
بو شکست ساغر گل را صداست
بهر عبرت سرمهای درکار نیست
یک قلم اجزای عالم توتیاست
بیخودی دل را عمارتگر بس است
خانهٔ آیینه از حیرت بپاست
گر ز خود رستی نه صید است و نه دام
چون شرر از سنگ بر در زد هواست
بیتمیزی از مذلت فارغ است
تا ز حاجت نیستی آگه غناست
پیرگشتی از فنا غافل مباش
صورت قد دو تا ترکیب لاست
های و هوی محفل فغفور چند
موی چینی طاق نسیان صداست
بیدل از آیینه عبرت گیر و بس
تا نفس باقی بود دل بیصفاست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان نسبت میان اشراف و افراد عادی میپردازد و به اشتباهات آنها اشاره میکند. شاعر میگوید که اگر کسی سرش را بچرخاند، نمیتواند بگوید که چه چیزی درستی است. او هشدار میدهد که نباید بیتوجه به واقعیتها زندگی کرد و تأکید میکند که در هر جایی که دودی وجود دارد، آتش نهفته است. همچنین اشاره میکند که تقدیر و شانس در زندگی ثابت نیست و ممکن است افراد با استعداد و خوشاقبال نیز در معرض نقصان باشند. او بر این باور است که آزادی و بزرگمنشی واقعی در دشت فقر نیز قابل دستیابی است. در نهایت، شاعر به این نکته میرسد که در آینه زندگی، عبرتهای زیادی نهفته است و تا زمان حیات انسان باید از آنها بهرهبرداری کند.