نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۴۳ بیدل دهلوی

بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

نفس محرک جسم به غم فسرده ماست

غبار خاک‌نشین را، ر‌م نسیم عصاست

مرا معاینه شد از خط شکستهٔ موج

که نقش پا‌ی هوا سرنوشت این ‌دریاست

به کنه مطلب عجزم کسی چه پردازد

لب خموش طلسم هزار رنگ صداست

چو سرو بی‌طمع از دهر باش و سر بفراز

که نخل بارور از منت ‌زمانه دوتاست

من از مرورت طبع کریم دانستم

که آب ‌گشتن بحر اینقدر ز شرم سخاست

ز دام صحبت مردم رهایی امکان نیست

کسی‌که‌گوشه‌گرفت از جهانیان عنقاست

چو جام طرح خموشی فکن‌ که مینا را

هجوم خنده صدای شکست رنگ حیاست

فراق آینهٔ زنگ خورده هستیست

دمی که جلوه‌کند آفتاب سایه کجاست

همان حقیقت هیچ است نقش کون و مکان

به هرجه می نگری یک سراب جلوه‌ نماست

زبان طعن نگردد غبار مشرب ما

هجوم خار همان زیب دامن صحراست

به پاس دل همه جا خون سعی باید خورد

که راه بر سر کوه است و بار ما میناست

به فکرمصرع موزون چه غم خورد بیدل

خیال سرو تواش دستگاه طبع رساست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان احساسات عمیق و تأملات شاعر در مورد زندگی، وجود و طبیعت می‌پردازد. شاعر از "نفس" به عنوان محرک جسم یاد می‌کند و غم و فسردگی را بخشی از تجربه انسانی می‌داند. او به تضادهای زندگی اشاره می‌کند، از جمله زیبایی و زوال، و به نقش سرنوشت در زندگی انسان ها توجه می‌کند. شاعر به تسلیم نشدن در برابر مشکلات و کوشش در زندگی تأکید دارد و به مقام و عظمت انسان در مواجهه با دشواری‌ها و چالش‌ها اشاره می‌کند. در نهایت، او بر این نکته تأکید می‌کند که حقیقت زندگی در بسیاری از مواقع همچون سراب است و آنچه به ظاهر زیبا می‌رسد، ممکن است در باطن خالی از معنا باشد. از این رو، او بر ادامه تلاش و کوشش برای دستیابی به حقیقت و زیبایی واقعی تأکید می‌کند.