نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۴۶ بیدل دهلوی

بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

یاد آن جلوه ز چشمم‌ گره اشک‌ گشاست

شوق دیدار پرستان چقدر آینه ‌زاست

نذر کویی ‌ست غبار به هوا رفته‌ ی من

باخبر باش که دنبالهٔ این سرمه‌رساست

پیری‌ام سر خط تحقیق فنا روشن‌ کرد

حلقهٔ قامت من عینک نقش‌ کف پاست

خلوت‌آرای خیال ادب دیداریم

هرکجا آینه‌ای هست غبار دل ماست

آنقدرسعی به آبادی ما لازم نیست

خانهٔ چشم به امداد نگاهی برپاست

خاک هم شوخی‌اندز غباری دارد

شرط افتادگی آن است ‌که نتوان برخاست

آتش از چهرهٔ زرین اثر زر ندهد

دین به دنیا مفروشید که دنیا دنیاست

غنچه زان پیش که آهنگ نفس ساز کند

جرس قافلهٔ رنگ طرب‌، یأس نواست

شوکت حسن‌ که لشکرکش نازست اینجا

عمرها شد صف مژگان بتان رو به قفاست

بینوا نیست دل از جوش‌کدورت بیدل

شیشه را سنگ ستم آینهٔ حسن صداست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به ابراز احساسات عمیق و نیاش به زیبایی و عشق می‌پردازد. شاعر به یاد جلوه‌ای از معشوقه خود می‌افتد که اشک او را می‌گشاید و او را به شوق دیدار عشق و پرستش سوق می‌دهد. او از دردهای خود و گدایی عشق سخن می‌گوید و بر این نکته تأکید می‌کند که تنها کوی عشق جاودان است و غبار زندگی او را محو کرده است. احساس پیری و فنا در جستجوی حقیقت نیز در شعر حس می‌شود، و در نهایت به این نتیجه می‌رسد که عشق و زیبایی از دنیاهای فانی تنها بار معشوق مانده و ارزشمند است. شاعر با اشاره به غنچه‌های زندگی و زیبایی‌های بی‌پایان، به عمق درد و زیبایی‌های عشق و زندگی می‌پردازد.