نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۵۳ بیدل دهلوی

بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

زبان چو کج‌ روش افتد جنون بد مست است

قط محرف این خامه تیغ در دست است

زخلق شغل علایق حضورمردن برد

جدا فتاد سر از تن به فکر پابست است

جهان چو معنی عنقا به فهم‌ کس نرسید

که این تحیر گل‌ کرده نیست یا هست است

کمان همت وارسته ناوکی داری

ز هرچه درگذری حکم‌صافی شست‌است

به زیرچرخ مشو غاقل ازخم تسلیم

ز خانه‌ای‌که تو سر برکشیده‌ای‌پست است

به‌گوش عبرت ازپن پرده می‌رسد آواز

که نقش طاقچهٔ رنگ پر تنک بست است

کشاکش نفس از ما نمی‌رود بیدل

درین‌محیط همه ماهی‌ایم و یک شست است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این متن شعری است که به تفکر عمیق و پیچیدگی‌های زندگی و شناخت خود اشاره دارد. زبان به تحریف و جنون اشاره می‌کند و به این نکته می‌پردازد که انسان از علایق و وابستگی‌های خود رنج می‌برد. شاعر به فلسفه وجود و عدم درک درست از جهان می‌پردازد و به این موضوع اشاره دارد که فهم عمیق زندگی و حقیقت ممکن نیست. او همچنین بر اهمیت استقلال و خودآگاهی تأکید می‌کند و به نشنیدن صداها و نشانه‌های هشدار از جهان پرداخته است. در نهایت، شاعر به وضعیت انسانی اشاره می‌کند که در دنیای پیچیده و بی‌ثباتی قرار دارد، به گونه‌ای که همه ما در این محیط مشابه ماهیانی هستیم که در یک شست محصور شده‌اند.