نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۷۱ بیدل دهلوی

بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

در تپش‌آباد دهر حیرت دل لنگر است

مرکز دور محیط آب رخ‌گوهر است

چرخ ز سرگشتگی‌گرد سحر سازکرد

سودن صندل همان شاهد دردسر است

لاف هنر بیهده‌ست تا ننمایی عمل

تیغ نگردد چنارگر همه تن جوهر است

نیست غبار اثر محرم جولان ما

کز عرق شرم عجز راه فضولی تر است

رشتهٔ ساز امید درگره عجز سوخت

شوق چه شوخی‌کند ناله نفس‌پرور است

رهرو تسلیم را، راحله افتادگی

قافلهٔ عجز را خاک شدن رهبر است

تا به قبولی رسی دامن ایثارگیر

شامهٔ آفاق را صیت‌کرم عنبر است

بحث عدو را مده جز به تغافل جواب

زانکه حدیث درشت درخورگوش کر است

دام تپشهای دل حسرت سیر فناست

شعلهٔ بیتاب ما بسمل خاکستر است

روی‌که‌دارد عرق‌، دیده‌سرشک آشناست

زلف‌که در تاب‌رفت نسخهٔ‌دل ابتر است

چاک‌گریبان ما سینه به صحراگشود

تنگی خلق جنون این همه وسعتگراست

بیدل از این انجمن سرخوش دردیم و بس

بزم چو باشد شراب آبله‌اش ساغر است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به توصیف حالتی در زندگی می‌پردازد که در آن انسان به جستجوی معنای وجود و حقیقت می‌باشد. شاعر از تپش‌های دل و حسرت‌های ناشی از فنا و گذرای بودن دنیا گلایه می‌کند و به تاثیر عشق و ایثار در رسیدن به کمال اشاره می‌کند. او همچنین به بی‌فایده بودن لاف زدن و نیاز به عمل در هنر اشاره دارد، به طوری که عمل واقعی تنها راه نشان دادن هنر است. نشانه‌های ناکامی و حسرت در دل، با زلف و اشک چشم توصیف شده‌اند. در نهایت، شاعر به این نتیجه می‌رسد که زندگی پر از درد و تلاش است، اما در این درد شادی و زندگی نیز وجود دارد.