غزل شمارهٔ ۴۷۴ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
وحشت مدعا جنون ثمر است
ناله بالفشانده ی اثر است
سوختن نشئهٔ طراوت ماست
شمع از داغ خویش گل به سر است
شب عشرت غنیمت غفلت
مژه گر باز میکنی سحر است
سنگ در دامن امید مبند
فرصت آیینهداری شرر است
ساز نومیدی اختیاری نیست
خامشی نالهٔ شکست پر است
نتوان خجلت مراد کشید
ای خوش آن ئالهای که بیاثر است
اشک گر دام مدعا طلبیست
چشم ما از قماشگریه تر است
وضع این بحر سخت بیپرواست
ورنه هر قطره قابل گهر است
سایه تا خاک پُر تفاوت نیست
از بقا تا فنا همین قدر است
درد کامل دلیل آزادیست
تا نفس ناله نیست در جگر است
همچو آیینه بسکه دلتنگیم
خانهٔ ما بروننشین در است
بیدل از کلفت شکست منال
بزم هستی دکان شیشهگر است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساسات عمیق و درونی میپردازد. شاعر از وحشت ناشی از جنون و تاثیرات آن بر زندگی صحبت میکند. سوختن و داغی که در دل دارد، به نوعی نماد جدایی و غم است. شب را فرصتی برای خوشی و غفلت میداند، اما از خطر غفلت نیز هشدار میدهد. امید و ناامیدی را در هم میآمیزد و نالهای که از شکست در دل دارد را نمیتواند پنهان کند. او به تفاوت بین بقا و فنا اشاره میکند و درد را نشانهای از آزادی میداند. در نهایت، به دلتنگی و احساس شکست خود اشاره کرده و به سختیهای زندگی و fragility آن تاکید میکند.