غزل شمارهٔ ۴۷۸ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
رزق، خلوتگه اندیشهٔ روزیخوار است
دانه هرگاه مژه بازکند منقار است
قطرهٔ ما نشد آگاه تامل، ورنه
موج این بحر گهرخیز گریبان زار است
الفت جسم صفای دل ما داد به زنگ
آب این آینه یکسر عرق گلکار است
طرف دامان تعلق ز خراش ایمن نیست
مفت دیوانه که صحرای جنون بیخار است
از کجاندیشی دل وضع جهان دلکش نیست
غم تمثال مخور آینه ناهموار است
بر تعین زدهای زحمت تحقیق مده
سر سودایی سامان به گریبان بار است
در بهاریکه سر و برگ طرب رنگ فناست
دست بر سر زدنت به زگل دستار است
ادب آموز هوستازی غفلت پیریست
سایه را پای به دامن، ز خم دیوار است
رنگها بالفشان میرود و میآید
این چمن عالم تجدید کهن تکرار است
ای ندامت مددی کز غم اسباب جهان
دست سودن هوسی دارد و پُر بیکار است
بیدل از زندگی آخر نتوان جان بردن
رنگ این باغ هوس آتش بیزنهار است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بررسی موضوعاتی چون اندیشه، روزی، تعلقات و واقعیتهای زندگی میپردازد. شاعر به اهمیت فکر و اندیشیدن در رسیدن به روزی اشاره میکند و میگوید که در دل این دنیا، حقیقتها و زیباییها مانند گل در آینه هستند. او بر این باور است که انسان باید از تعلقات دنیوی فاصله بگیرد و بر تحقیق و جستجوی حقیقت تمرکز کند. همچنین به ناپایداری زندگی و فانی بودن لذتها اشاره دارد و میگوید که در نهایت، انسان نمیتواند از زندگی تنها با آرزوهای هوس آلود فرار کند. در پایان، شاعر به این نکته میرسد که زندگی را باید با واقعیتهای آن پذیرفت و از تعلقات زائد فاصله گرفت.