نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۹۰ بیدل دهلوی

بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

ما را به راه عشق طلب رهنما بس است

جایی ‌که نیست قبله‌نما نقش پا بس است

جنس نگه زهرکه بود جلوه سود ما

سرمایه بهرآینه‌کسب صفا بس است

ننشست اگر به پهلوی‌، ما تیر او، ز ناز

نقشی به حسرتش‌، ز نی بوربا بس است

سرگشته‌ای‌ که دامن همت کشد ز دهر

بر دوش عمر چون فلکش یک ردا بس است

گو سرمه عبرت آینهٔ دیده‌ها مباش

ما را خیال خاک شدن توتیا بس است

یک دم زدن به خاک نشاند سپند را

هرچند ناله هیچ ندارد مرا بس است

گر مدعا ز جادهٔ اوهام جستن است

یک اشک لغزش ‌تو فنا تا بقا بس است

منت‌کش نسیم نشد غنچهٔ حباب

ما را همان شکسته‌ دلی دلگشا بس است

آخرسری به منزل مقصود می‌کشیم

افتادگی چو جاده در این ره عصا بس است

یارب مکن به بار دگر امتحان ما

برداشتیم پیش تو دست دعا بس است

عرض شکست دل به زبان احتیاج نیست

رنگ شکسته آینهٔ حال ما بس است

بیدل دماغ دردسر این و آن کراست

با خویش هم ا‌گر شده‌ایم آشنا بس است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به جستجوی عشق و حقیقت می‌پردازد و می‌گوید که راه عشق نیاز به نشانه‌گذاری ندارد؛ وجود نقش پا کافی است. او از زهر نگاه‌ها و تأثیرات آن بر زندگی می‌گوید و به حسرت‌ها و تلاش‌هایش اشاره می‌کند. شاعر می‌گوید که در این جهان سرگشته، احساسات و اندیشه‌هایش نقش مهمی دارند و آرزوی ترک دنیا را در سر دارد. او همچنین به بی‌ثباتی دنیا و زودگذر بودن آن تأکید می‌کند و از زندگی و ناله‌هایش یاد می‌کند. بیان می‌کند که دل‌شکستگی و شکست‌های عاشقانه، خود به نوعی درس و عبرت اندوزی است. در پایان، شاعر از خدا درخواست می‌کند که بیشتر او را آزمایش نکند و به ضعف‌هایش پی‌ ببرد بدون نیاز به زبان و کلمات. در نهایت، او به دردی که در دل دارد و آشنایی با خود اشاره می‌کند.