نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۹۲ بیدل دهلوی

بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

بی‌دماغی مژدهٔ پیغام‌محبوبم بس است

قاصد آواز دریدنهای مکتوبم بس است

ربط این محفل ندارد آنقدر برهم زدن

گر قیامت نیست آه عالم آشوبم بس است

تا به‌کی‌گیرم عیار صحبت اهل نفاق

اتفاق دوستان چون سبحه دلکوبم بس است

سخت دشوار است منظور خلایق زیستن

با همه زشتی اگر در پیش‌خود خوبم بس است

عمرها شد پینه‌دوز خرقهٔ رسواییم

زحمت‌چندین هنر، یک‌چشم معیوبم بس است

گاه غفلت می‌فروشم‌،‌گاه دانش می‌خرم

گربدانم اینکه‌در هرامر مغلوبم‌بس است

حلقهٔ قد دوتا ننگ امید زندگی‌ست

گرفزاید برعدم این صفرمحسوبم بس است

تا کجا زین بام و در خاشاک برچیندکسی

همچو صحرا خانهٔ بی‌رنج جاروبم بس است

حیف همت‌کزتلاش بی‌اثر سوزد دماغ

خجلت نایابی مطلوب مطلوبم بس است

بوی یوسف نیست پنهان از غبار انتظار

پیرهن بیدل بیاض چشم‌یعقوبم‌بس است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر خلاصه‌ای از احساس ناامیدی و نارسایی در رابطه با عشق و زندگی را بیان می‌کند. شاعر از بی‌حالی و سردی در ارتباط با معشوق شکایت می‌کند و به تکرار مشکلات و ناکامی‌ها اشاره می‌کند. او به نوعی در دل خود تحمل دشواری‌های زندگی را دارد و به زشتی‌های دنیا باوجود زیبایی‌های درونش معترف است. شاعر به تلاش‌های بی‌نتیجه‌اش اشاره می‌کند و حس می‌کند که زندگی‌اش بی‌ثمر است. در نهایت، پیچیدگی‌های انتظار و آرزوهایی که به حقیقت نمی‌پیوندند، به وضوح در کلماتش نمایان است.