غزل شمارهٔ ۵۰۴ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
مییکه شوخی رنگش جنون افلاک است
به خاتم قدح ما نگین ادراک است
خمیر قالب من بود لای خم کامروز
کسی که ریشه دوانید در دلم تاک است
مریز آب رخ سعی جز به قدر ضرور
که سیم و زر ز فزونی ودیعت خاک است
فروغ جوهر هرکس به قدر همت اوست
به چشم آتش اگر سرمهای است خاشاک است
ز صیدگاه تعلق همین سراغت بس
که هرکجا دلی آویخته است فتراک است
نگه ز دیده ی ما پرتوی نداد برون
چراغ آینه از دودمان امساک است
دلم به الفت ناز و نیاز میلرزد
که رنگ جلوه حریرست ودیده نمناک است
جهان ز بسکه نجوم غبار دل دارد
نگاه از مژه بیرون نجسته در خاک است
تپیدن آینهٔ ماست ورنه زین دریا
حساب موج به یک آرمیدنش پاک است
به غیر وهم ذکر چیست مانعت بیدل
تو پر فشانی و از ششجهت قفس چاک است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف احساسات عمیق و رازهای عشق و وجود انسانی میپردازد. شاعر به جنون و شادی ناشی از عشق اشاره کرده و به زیبایی که در زندگی نهفته است، میپردازد. او از مشکلات و محدودیتهای دنیای مادی نیز سخن میگوید و اهمیت همت و تلاش را یادآور میشود. در نهایت، با بیان وجود تعلقات و وابستگیهای انسانی، شاعر به ناتوانی در رهایی از زنجیرهای زندگی اشاره میکند و پیامدهای عشق و زیبایی را تجلیل میکند.