نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۵۰۹ بیدل دهلوی

بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

دلم چو غنچه در آغوش ‌‌عافیت تنگ است

ز خواب ناز سرم چون‌گهر ته سنگ است

نمی‌توان طرف خوب و زشت عالم بود

خوشا طبیعت آیینه‌ای که در زنگ است

به هستی از اثر نیستی مشو غافل

بهار حادثه یکسر شکستن رنگ است

اگر تو پای به دامن‌کشیده‌ای خوش باش

که غنچه را نفس آرمیده در چنگ است

به این دو روزه‌، نمودی‌که در جهان داربم

نشان ما عرق شرم و نام من ننگ است

ز غنچه خسبی اوراق گل توان دانست

که جای‌خواب فراغت درین چمن تنگ است

بهار کرد خطت مفت جلوه‌، شوخی ناز

طراوت رگ‌ گل دام عشرت رنگ است

به وادیی که تحیر دلیل مقصد ماست

ز اشک تا به چکیدن هزار فرسنگ است

نزاکت خط شوخ تو در نظر داربم

به ‌چشم ما رگ ‌گل‌ یک قلم رگ سنگ است

چو گفتگو به میان آمد آشتی برخاست

میان کام و زبان نیز در سخن جنگ است

غبار الفت اسباب دام غفلت ماست

تصور مژه بر صافی نگه زنگ است

زحرف زهد به میخانه دم مزن بیدل

که تار سبحه درین بزم خارج آهنگ است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به احساسات عمیق انسانی و تضادهای موجود در زندگی اشاره دارد. شاعر از تنگی و محدودیت‌های زندگی مثل غنچه‌ای در آغوش عافیت صحبت می‌کند و درباره زیبایی و زشتی دنیا تأمل می‌کند. او به یادآوری می‌کند که نباید از تأثیر عدم وجود (نیستی) غافل بود و بهار (زندگی) به نوعی شکستن زنجیره‌های محدودیت است. شاعر به این نکته می‌پردازد که باید از لحظات کوتاه زندگی لذت برد و نسبت به عرق شرم و ننگ‌های اجتماعی بی‌تفاوت نباشیم. او غنچه را به عنوان نمادی از جوانی و زیبایی در دنیای سخت و تنگ می‌داند. همچنین، اشاره‌هایی به عشق و زیبایی می‌شود و تأکید بر این موضوع است که زندگی پر از تضادها و چالش‌هاست؛ به طوری که در هر مکالمه و گفتگو، تفاوت‌ها و جنگ‌هایی نهفته است. در انتها، شاعر هشدار می‌دهد که نباید به زهد و خودداری افراطی در مقابل لذت‌های زندگی اهمیت زیادی بدهیم، و بر لزوم زندگی در لحظه تأکید می‌کند.