غزل شمارهٔ ۵۱۸ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
در وصلم و سیرم بهگریبان خیال است
چون آینه پرواز نگاهم ته بال است
بیقدری دل نیست جزآهنگ غرورش
تا چینی ما خاک نگشتهست سفال است
سایل بهکف اهلکرمگر به غلط هم
چشمی بگشاید لب صد رنگ سوال است
از بیخبری چندکنی فخر لباسی
پشمیستکهبر دوشتو درکسوتشالاست
از مایدهٔ بینمک حرص مپرسید
چیزیکه بهجز غصه توان خورد محال است
جهدیکه زکلفتکدهٔ جسم برآیی
هر دانهکه ازخاک برون جست نهال است
بگداز به رنگیکه پری داغ توگردد
چونسنگ اگر شیشهبرآیی چهکمال است
بر جلوهٔ اسباب توهم نفروشی
دیوار و در خانهٔ خورشید خیال است
لعل توبه بزمیکه دهد عرض تبسم
موجگهر آنجا شکن چهرهٔ زال است
زین مایده یک لقمهگوارا نتوان یافت
نعمت همه دندان زدهٔ رنج خلال است
بیدل دل ما با چه شهود است مقابل
نقشیکه درین پرده ببستیم خیال است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر با توصیفاتی شاعرانه به موضوعاتی مانند خیال، زیبایی، فراق و طمع میپردازد. شاعر در اینجا اشاره میکند که اندیشهها و آرزوها به مانند یک پرواز در آسمان هستند و احساسات به زیبایی و کمال آمیختهاند. دغدغههای انسانی مانند فخر و حسرت نیز در شعر مطرح شده، و نشان میدهد که زندگی میتواند پر از رنج و غم باشد، حتی اگر ظاهراً دلپذیر باشد. از طرف دیگر، شاعر به جستجوی تجربیات حقیقی و عمیق از زیباییها و نعمتها میپردازد و بیان میکند که در این راه، هر آنچه وجود دارد، بازتابی از خیال است و در واقع حقیقتی فراتر از آنچه میبینیم وجود ندارد. در نهایت، او به این نتیجه میرسد که دل ما در برابر آنچه در دنیای خیال میسازد، به سادگی دچار فریفتگی میشود.