نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۵۳۹ بیدل دهلوی

بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

می‌روم از خو‌یش ‌و حسرت گر‌م‌ اشک افشاندن است

در رهت ما را چو مژگان‌ گریه گرد دامن است

ما ضعیفان را اسیری ساز پروا‌زست و بس

رشتهٔ پای ط‌لب بال امید سوزن است

با زمین چون سایه همواریم‌ و از خود می‌رویم

حیرت آیینهٔ ما هم تسلی دشمن است

پیچ و تاب زلف دارد راه باریک سلوک

شانه‌سان ما را به مژگان قطع این ره کردن است

از امل جمعیت دل وقف غارت ‌کرده‌ایم

ریشه ‌گر افسون نخواند دانهٔ ما خرمن است

هیچکس را نیست از دام رگ نخوت خلاص

سرو هم در لاف آزادی سراپا گردن است

در محیط حادثات دهر مانند حباب

از دم خاموشی ما شمع هستی روشن است

برندارد ننگ افسردن دل آزادگان

شعلهٔ بی‌تاب ما را آرمیدن مردن است

عمرها شد بر خط پرگار جولان می‌کنیم

رفتن ما آمدن‌ها، آمدن‌ها، رفتن است

دل چه امکان است بیرون آید از دام امل

مهره بیدل در حقیقت مار را جزو تن است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این متن شعری است که به احساسات ناامیدی، اشک و حسرت می‌پردازد. شاعر بیان می‌کند که در مسیر زندگی، گریه و ناراحتی دائماً همراه اوست و ضعف و ناتوانی انسان‌ها را در مقابل مشکلات زندگی نشان می‌دهد. او به پیچیدگی‌های مسیری که طی می‌کند اشاره می‌کند و بیان می‌کند که افراد گرفتار طمع و آرزوهای بی‌پایه هستند. شاعر همچنین به خشم و کینه‌ای که در دل آزادگان وجود دارد، اشاره می‌کند و تأکید می‌کند که آزادی واقعی ممکن نیست و همه ما در دام خودخواهی و نازایی گرفتاریم. در نهایت، او به بی‌معنایی زندگی و تکرار روزها و شب‌ها می‌پردازد و می‌گوید که دل آدمی نمی‌تواند از این دام‌ها فرار کند و دشواری‌های زندگی را تحمل می‌کند.