نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۵۴ بیدل دهلوی

بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

نقاب عارض گلجوش کرده‌ای ما را

تو جلوه داری و روپوش‌ کرده‌ای ما را

ز خود تهی‌شدگان‌ گر نه از تو لبریزند

دگر برای چه آغوش‌ کرده‌ای ما را

خراب میکدهٔ عالم خیال توایم

چه مشربی‌! که قدح‌نوش‌ کرده‌ای ما را

نمودِ ذره طلسمِ حضور خورشید است

که‌ گفته است فراموش کرده‌ای ما را؟

ز طبع قطره نَمی جز محیط نتوان‌ یافت

تو می‌تراوی اگر جوش‌ کرده‌ای ما را

به رنگ آتش یاقوت، ما و خاموشی

که حکمِ "خون شو و مخروش‌" کرده‌ای ما را

اگر به ناله نیرزیم‌، رخصتِ آهی

نه‌ایم شعله که خاموش‌ کرده‌ای ما را

چه بارِ کلفتی‌ ای زندگی‌ که همچو حباب

تمام آبله‌بردوش‌ کرده‌ای ما را

چو چشم چشمهٔ خورشید حیرتی داریم

تو ای مژه ز چه خس‌پوش‌ کرده‌ای ما را

نوای پردهٔ خاکیم یک‌قلم بیدل!

کجاست عبرت اگر گوش‌ کرده‌ای ما را؟

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به موضوعاتی چون عشق، فراق و وجود انسانی می‌پردازد. شاعر از زیبایی و جلوه‌گری معشوق سخن می‌گوید که باعث شده او احساس خالی بودن کند. او به میکده و عالم خیال اشاره می‌کند و می‌گوید که تحت تأثیر معشوق، گویا طلسمی به او زده شده است. شاعر از بار زندگی و درد و رنج‌های آن می‌نالد و به تناقض‌های وجود خود می‌پردازد. در کل، شعر بیان‌گر احساسی عمیق از وابستگی، نامرادی و جستجوی معنا در زندگی است.