نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۵۴۱ بیدل دهلوی

بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

چون حباب آیینهٔ مااز خموشی روشن‌است

لب به هم بستن چراغ عافیت را روغن است

یاد آزادی‌ست گلزار اسیران قفس

زندگی‌گر عشرتی دارد امید مردن است‌،

تیره‌روزان برنیایند از لباس عاجزی

همچوگیسو سایه را افتادگی جزو تن است

عیب‌پوشیهاست در سیر تجرد پیشگان

نقش پای سوزن ما بخیهٔ پیراهن است

سر نمی‌تابم ز برق فتنه تا دارم دلی

موج آتش جوهرآیینهٔ داغ من است

اطلس افلاک بیش ازپردهٔ چشمی نبود

چون نگه عریانی‌ام از تنگی پیراهن است

نیست از مشق ادب در فکر خویش افتادنم

غنچه تا سر درگریبان است پا در دامن است

واصلان را سرمه می‌باشد غبار حادثات

چشم‌ماهی از سواد موج دریا روشن است

لاله‌سان از عبرت حال دل پرخون مپرس

داغ چندین گلخنم آیینه‌دارگلشن است

حلقهٔ‌گرداب غیر از پیچش امواج نیست

عقدهٔ‌کاری‌که من دارم هجوم ناخن است

ای زتیغ مرگ غافل برنفس چندین مناز

نیست‌جزنقش حباب‌آن‌سرکه‌موجش‌گردن است

همچو دریا بیدل از موج بزرگی دم مزن

پشت دست خود به دندان ندامت‌کندن است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بررسی احساسات و اندیشه‌های عمیق انسانی می‌پردازد. شاعر از خموشی و سکوت به عنوان نشانه‌ای از روشنایی یاد می‌کند و می‌گوید که زندگی واقعی به امید مردن مرتبط است. او به تصویر قفس و اسارت اشاره می‌کند و بر وضعیت تیره‌روزی که بعضی انسان‌ها در آن به سر می‌برند، تأکید می‌کند. همچنین، شعر به تناقضات زندگی، عشق و جدایی، و تلاش برای درک وجود بشری می‌پردازد و در نهایت به ناامیدی و ندامت به عنوان بخش‌های جدایی‌ناپذیر زندگی اشاره دارد. شاعر ضمن تأمل بر مشکلات و چالش‌های انسانی، از زیبایی‌ها و آلام عشق و زندگی نیز سخن می‌گوید.