غزل شمارهٔ ۵۴۴ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
راحت جاوید عشاق از فضولی رستن است
سجدهٔ شکر نگه چشم از تماشا بستن است
چون خروش نغمهایکزتار میآید برون
شوخی پرواز ما ازبال آنسو جستن است
از کشاکش نیست ایمن یک نفس ، فرصت شمار
کار ریگ شیشهٔ ساعت ز پا ننشستن است
نشئهٔ آزادیی دارد غرور عاشقان
ناله را گرد نکشی از قید هستی رستن است
تا چه زاید صبحدمکامشب به بزم نوبهار
غنچهچونمینایمیاز خونعیشآبستن است
شرمی از آزار دلها کن که در ملک وفا
بهرناموسمروت رنگ هم نشکستن است
از مکافات عمل ایمن نباید زیستن
سربریدن های ناخن عبرت دل خستن است
همچو اشک از انفعال دستگاه ما و من
آبباید شدکهآخر دستیازخود شستناست
تا توان زین انجمن کام تماشا یافتن
همچو شمع اجزای ما را با نگه پیوستن است
زانقلاب دهر بیدل کارم از طاقت گذشت
بعد از این از سختجانی سنگ بر دل بستن است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به بیان احساسات و افکار عاشقانه میپردازد. او به رهایی از قید و بندها، شکرگزاری از دیدن زیباییها و لذت از زندگی اشاره میکند. همچنین، او بر این نکته تأکید دارد که آزادی و غرور عاشقانهای که در دل دارد، موجب نرمی و رهایی از قید هستی میشود. او به شرم از آزار دیگران و اهمیت وفاداری در روابط اشاره کرده و نگران پیامدهای اعمال نادرست است. در نهایت، شاعر به درد و رنج ناشی از سختیهای زندگی اشاره میکند و میگوید که باید قویتر از قبل به زندگی ادامه دهد.