نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۵۵۴ بیدل دهلوی

بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

زلف آشفتهٔ سری موجهٔ د‌ربای من است

تار قانون جنون جادهٔ صحرای من است

برق شمعی‌ست که در خرمن من می‌سوزد

سنگ گردی‌ست که در دامن مینای من است

لالهٔ دشت جنونم ز جگرسوختگی

داغ برگی ز گلستان سویدای من است

بسمل شوقم و از شرم نگاه قاتل

همچو خون در جگر رنگ تپش‌های من است

عجز هم بی‌طلبی نیست که چون ریگ روان

صد جرس در گره آبلهٔ پای من است

چرخ اگر داد غبارم به هوا خرسندم

که جهان عرصهٔ بالیدن اجزای من است

سیر بال و پر طاووس مکرر گردید

صفحه آتش‌زده‌ام‌، فصل تماشای من است

فیض دلگرمی آهی‌ست گل زندگی‌ام

شمع افسرده‌ام و شعله مسیحای من است

غنچهٔ باغ جنون از دل من می‌خندد

داغ چون شبنم گل پنبهٔ مینای من است

تردماغ چمن حسرت شمشیر توام

زخم بالیده چو گل ساغر صهبای من است

عمرها شد به در مشق کدورت زده‌ام

چین کلفت خطی ز صفحهٔ سیمای من است

ذره‌ام لیک به جولان هوایش بیدل

قسم بی‌سر و پایی به سر و پای من است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر از "بیدل" به توصیف احساسات عمیق و پیچیده انسانی می‌پردازد. شاعر از سردرگمی و جنون ناشی از عشق سخن می‌گوید و زلف معشوق را به عنوان نماد عذاب و شوق خود معرفی می‌کند. اشعار به تصاویری از درد، آرزو، و زیبایی‌های عاشقانه آغشته است. شاعر احساساتی همچون سوزش دل، شرم، و لذت را در کنار هم قرار می‌دهد و نشان می‌دهد که عواطف او مانند آتش و شمع می‌سوزند. در نهایت، او از تنهایی و حسرت نیز سخن می‌گوید و نشان می‌دهد که زندگی‌اش پر از چالش‌ها و احساسات متضاد است.