غزل شمارهٔ ۵۵۶ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
دارم ز نفس نالهکه جلاد من این است
در وحشتم از عمرکه صیاد من این است
برداشته چون بو روان دانهٔ اشکی
آوارهٔ دشت تپشم، زاد من این است
مدهوش تغالکدهٔ ابروی یارم
جامیکه مرا میبرد از یاد من این است
چون صبح بهگرد رم فرصت نفسم سوخت
آن سرمهکه شد رهزن فریاد من این است
سنگی به جگر بستهام از سختی ایام
آیینهام و جوهر فولاد من این است
هم صحبت.بخت سیه از فکر بلندم
در باغ هوس سایهٔ شمشاد من این است
چشمی نشد آیینهٔکیفیت رنگم
شخص سخنم، صورت بنیاد من این است
دارم به دل از هستی- موهوم غباری
ای سیل بیا خانهٔ آباد من این است
هر ناله، به رنگ دگرم، میبرد از خویش
در مکتب غم، سیلی استاد من این است
دست مژه برداشتنم، عرض تمناست
حیرت زدهام شوخی فریاد من این است
از الفت دل چاره ندارم چه توانکرد
دام و قفس طایر آزاد من این است
با هر نفسم لخت دلی میرود از خوبش
جان میکنم. و تیشهٔ فرهاد من این است
هر حرف که آید بسه لبم نام تو باشد
از نسخهٔ هستی، سبق یاد من این است
گردی شوم وگوشهٔ دامان توگیرم
گر بخت به فریاد رسد داد من این است
چون اشک ز سرگشتیام نیست رهایی
بیدل چهکنم نشئهٔ ایجاد من این است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این غزل از درد و رنج عمیق خود سخن میگوید و به نوعی ناله و شکایت از وضعیتی که در آن قرار دارد، میپردازد. او خود را قربانی احساسات و عواطف میداند که به او آسیب میزند. در این شرایط، عمر را به عنوان صیاد و خود را به عنوان طعمهای در نظر میگیرد که در دشتهای بیپناهی آواره است. شاعر از محبت و زیبایی یار یاد میکند و میگوید که این عشق او را از یاد میبرد. نالههای او رنگ و حالی متفاوت دارند و در مکتب غم یاد گیرندگانِ سختیها و دردهاست. او در طلب یاری و نگاه یار است و از دوری و محافظت از عشقش سخن میگوید. در نهایت، احساس ناامیدی و سردرگمی او از وجود و هستی خود را نشان میدهد و این نکته را مطرح میکند که به دلیل وابستگی به عشق، در دام آن گرفتار شده است.