غزل شمارهٔ ۵۵۹ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
ز غصه چاره ندارد دلی که آگاه است
فروغ گوهر بینش چو شمع جانکاه است
کجا بریم ز راهت شکستهبالی عجز
ز خویش نیز اگر رفتهایم افواه است
ثبات رنگ نکردم ذخیره اوهام
چو غنچه درگرهمگرد وحشت آه است
قسم به طاق بلند کمان بیدادت
که چون نفس به دلم ناوک ترا راه است
به هستی تو امید است نیستیها را
که گفتهاند اگر هیچ نیست الله است
ز رنگ زرد به سامان سوختن علمیم
چراغ شعلهٔ ما را فتیلهٔ کاه است
چگونه عمر اقامت کند به راه نفس
گره نمیخورد این رشته بسکه کوتاه است
فریب ساغر هستی مخور که چون گرداب
بهجیب خویش اگر سر فرو بری چاه است
به غیر ضبط نفس ساز استقامت کو
مراکه شمعصفت مغز استخوان آه است
به عالمی که تو باشی کجاست هستی ما
کتان غبار خیال قلمرو ماه است
به ناامیدی ما رحمی ای دلیل امید
که هیچ جا نرسیدیم و روز بیگاه است
چسان به دوش اجابت رسانمش بیدل
که از ضعیفی من دست ناله کوتاه است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به غم و اندوهی عمیق اشاره میکند که دل آگاه به آن رنج میبرد. او از عدم توانایی و ناامیدی خود سخن میگوید و به ضعف وجودی خود اشاره میکند. حس میکند که در دنیایی پر از وحشت و ناباوری گرفتار است و به دنبال راهی برای رهایی از این شرایط است. او به قدرت وجود معشوق و امیدهای ناشی از آن اشاره میکند و میگوید که این امید میتواند حیات بخش باشد. همچنین، شاعر به فریبندگی دنیا و زودگذر بودن آن هشدار میدهد و از کوشش برای حفظ نفس و تقویت اراده سخن میگوید. در پایان، او از ناتوانی خود در برآورده کردن دعاها و آرزوهایش شکایت میکند و به نوعی حس یأس را به نمایش میگذارد.