غزل شمارهٔ ۵۶۳ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
دل را ز نگه دام هوس بر سر راه است
در مزرع غم ریشهٔ این دانه نگاه است
بیدرد نجوشد نفس از سینهٔ عاشق
موجی که از این بحر دمد شعلهٔ آه است
این دشت زیارتکده منظره کیست
تا ذره همان دیدهٔ امید به راه است
غیر از دل آشفته به عالم نتوان یافت
این بزم مگر حلقهٔ آن زلف سیاه است
از صفحهٔ دل نقش کدورت نتوان شست
گردون به حقیقت گره تار نگاه است
بر اهل هوس ظلم بود باده پرستی
عمریست کلف جوهر آیینهٔ ماه است
تنگ است به ارباب نظر وسعت امکان
این بیخبران را لب ساغر لب چاه است
این عقل که دارد سر پر نخوت شاهان
شمعیست که افسرده فانوس کلاه است
مشکل که شود وحشی ما رام تعلق
در خانهٔ دل نیز نفس مردهٔ راه است
درکیش حیاپیشگی ام شوخی اظهار
هرچند درآیینهٔ خویش است نگاه است
بیعشق محال ست بود رونق هستی
بیجلوهٔ خورشید جهان نامه سیاه است
داغم اگر از دود کشد شعلهٔ آهی
چشمیست که بر روی کسی گرم نگاه است
آیینهام و طاقت دیدار ندارم
این باده ندانم چقدر حوصله خواه است
بیدل نکند کعبهٔ جان جلوه به چشمش
تا گرد جسد آینهدار سر راه است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به توصیف احساسات عاشقانه و دردهای ناشی از عشق میپردازد. او به پیچیدگیهای دل و نگاهی که باعث ایجاد هوس و غم میشود، اشاره میکند. عشق را به عنوان نیرویی حیاتی و ضروری میشناسد و میگوید که بدون عشق زندگی بیمعناست. شاعر به تصویر کشیدن حالتی از تضاد میان زیبایی و درد میپردازد و از احساس تنهایی در عشق سخن میگوید. در نهایت، او به محدودیتهای دید و درک انسان اشاره دارد و میگوید که عشق و آگاهی از خود، ضروری و غیرقابل اجتناب هستند.