غزل شمارهٔ ۵۶۷ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
نه عشق سوخته و نه هوسگداخته است
چو صبح آینهٔ ما نفسگداخته است
سلامت آرزوی وادی رحیل مباش
که عالمی به فسون جرس گداخته است
به خلق سبقت اسباب پختگی مفروش
که بیشتر ثمر پیشرس گداخته است
ز نقد داغ مکافات خویش آگه نیست
دماغ شعله به این خوش که خس گداخته است
ز انفعال تهی نیست لذت دنیا
عسل مخواه که اینجا مگس گداخته است
غبار مشت پر ما نیاز دامکنید
که عمرها به هوای قفسگداخته است
ترحم است برآن دلکهگاه عرض و نیاز
ز بینیازی فریادرس گداخته است
مگر شکست به فریاد دل رسد ور نه
درای محمل مقصد نفس گداخته است
طلسم هستیِ بیدل که محو حسرت اوست
چو ناله هیچ ندارد ز بسگداخته است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بررسی مفاهیم عشق، آرزو، و تجربههای انسانی میپردازد. شاعر بیان میکند که عشق و هوس هیچ کدام در این دنیا پایدار نیستند و همه چیز در حال تغییر است. زندگی در واقعیت خود، پر از درد و حسرت است و لذتها نیز در این عوالم فانی لزوماً خوشایند نیستند. او به تعبیر وخامت حال و نیازهای انسانی اشاره میکند و از شرایط سخت زندگی میگوید که مانند داغی گداخته، وجودمان را تحت فشار قرار میدهد. در نهایت، شاعر احساسات عمیق و مشکلات انسانی را به نحوی تلخ و گزنده توصیف میکند و بر این نکته تأکید میورزد که شکستن دیوارهای این درد و حسرت، کار سادهای نیست.