نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۵۷۲ بیدل دهلوی

بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

الفت دل عمرها شد دست وپایم بسته است

قطرهٔ خونی ز سرتا پا حنایم بسته است

آرزو نگذشت حیف از قلزم نیرنگ حرص

ورنه عمری‌شد پل‌اش دست دعایم بسته است

همچو صحرا با همه عریانی وآزادگی

نقد چندین‌گنج درکنج ردایم بسته است

رفته‌ام‌زین‌انجمن چون‌شمع‌و داغ‌دل بجاست

حسرت دیدار چشمی بر قفایم بسته است

عبرتم محمل‌کش صد آبله واماندگی

هرکه رفتاری ندارد پا به پایم بسته است

زیر‌گردون برکدامین آرزو نازدکسی

تنگی این خانه درها بر هوایم بسته است

کاش ابرامی درین محمل به فریادم رسد

بی‌زبانیها در رزق گدایم بسته است

کو عرق تا تکمه‌ای چند ازگریبان واکنم

خجلت عریان تنی بند قبایم بسته است

الرحیل زندگی دیگرکه برگوشم زند

موی پیری پنبه بر ساز درایم بسته است

معنی موج‌گهر از حیرتم فهمیدنی‌ست

رفته‌ام از خویش‌ ویادت دل به جایم بسته است

مصرع فکربلند بیدلم‌اما چه سود

بی‌دماغیهای فرصت نارسایم بسته است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر در بیان احساساتی عمیق از ناتوانی و حسرت است. شاعر از محدودیت‌ها و مشکلات زندگی خود سخن می‌گوید، به طوری که دل و روحش در بند است و آرزوها و خواسته‌هایش به دست نایافتنی تبدیل شده‌اند. او به تنهایی و عذاب ناشی از دوری از معشوق اشاره می‌کند و به عدم امکان تحقق آرزوهایش در دنیای پر از نیرنگ و حرص می‌پردازد. در نهایت، شاعر از حسرت و ناامیدی خود در مواجهه با زندگی و زمان علامت می‌زند و به عدم توانایی برای تغییر شرایط اشاره دارد. این شعر بیان‌گر دردی است که از روزگار و فاصله‌های عاطفی ناشی می‌شود.