نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۵۸۰ بیدل دهلوی

بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)

در بهار گریه عیش بیدلان آماده است

اشک تاگل می‌کند هم شیشه و هم باده است

طینت عاشق همین وحشت غبار ناله نیست

چون شرارکاغذ اینجا داغ هم آزاده است

هیچکس واقف نشد از ختم‌کار رفتگان

در پی این‌کاروان هم آتشی افتاده است

پردهٔ ناموس هستی اعتباری بیش نیست

بزم ما را شیشه‌ای‌گر هست رنگ‌باده است

منزل خاصی نمی‌خواهد عبادتگاه شوق

هرکف خاکی‌که آنجا سر نهی سجاده است

زاهد ز رشک شرار شوق ما تردامنان

همچو خارخشک بهر سوختن آماده است

عقل‌کو تا جمع سازد خاطر از اجزای ما

عشق مشت خاک ما را سر به صحرا داده است

خار راه اهل بینش جلوهٔ اسباب نیست

ازکمند الفت مژگان نگه آزاده است

زنهار! ایمن مباش ز شک دردآلود من

گرهمه یک‌شبنم است‌این طفل توفان‌زاده است

تا فنا در هیچ جا آر‌ام نتوان یافتن

هرچه‌جزمنزل درین‌وادی‌ست یکسرجاده‌است

گوهر ماکاش از ننگ فسردن خون شود

می‌رود دریا ز خویش و موج ما استاده است

دل به نادانی مده بیدل‌که در ملک یقین

تختهٔ مشق خیال است آینه تاساده است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به احساسات عاشقانه و غم و اندوهی که در دل انسان وجود دارد، می‌پردازد. شاعر به وصف زمانی می‌پردازد که در بهار، عشق و غم با هم آمیخته‌اند و اشک‌ها بر شیشه و باده جاری است. او بر این نکته تأکید می‌کند که عشق واقعی از دلدادگی و ناله ناشی می‌شود و نباید به ظاهر دنیا دل بست. شاعر همچنین اشاره می‌کند که در این مسیر، هر مکان می‌تواند عبادتگاه باشد، و شوق و عشق فراتر از مکان‌ و اعتبارات ظاهری است. او نسبت به زاهدانی که از عشق دورند و از احساسات عاشقانه حسرت می‌خورند، ابراز نگرانی می‌کند. در نهایت، شاعر تأکید می‌کند که عشق و احساسات واقعی را نمی‌توان در قالبی معین گنجاند و زندگی واقعی فراتر از تصورات و خیالات است.