نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۵۸۳ بیدل دهلوی

بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

در گلستانی‌که‌گرد عجز ما افتاده است

همچو عکس‌ازشخص‌،‌رنگ‌ازگل‌جدا افتاده است

بسکه شد پامال حیرانی به راه انتظار

دیدهٔ‌ما، بی‌‌نگه چون نقش پا افتاده است

ما اسیران از شکست‌دل چسان‌ایمن شویم

بر سر ما سایهٔ زلف دوتا افتاده است

نیست خاکی‌کز غبار عجز ما باشد تهی

هرکجا پا می‌گذاری نقش ما افتاده است

گاهگاهی ذوق همچشمی‌ست ما را با حباب

در سر ما نیز پنداری هوا افتاده است

از طلسم مل‌که تمثال حبابی بیش نیست

عقده‌ها در رشتهٔ موج بقا افتاده است

کو دم بیباکی تیغی‌که مضرابی‌کند

ساز رقص بسمل ما از نوا افتاده است

سبزه وگل تا به‌کی بوسد بساط مقدمت

از صف مژگان ما هم بوریا افتاده است

ازگل تصویر نتوان یافت بوی خرمی

رنگ ما از عاجزی بر روی ما افتاده است

جادو منزل درتن وادی فریبی بیش نیست

هرکجا رفتیم سعی نارسا افتاده است

این زمان از سرمه می‌باید سراغ دل‌گرفت

جام‌ماعمری‌ست‌از چشم‌صدا افتاده است

گر فلک بیدل مرا بر خاک زد آسوده‌ام

می‌کند خوب فراغت سایه تا افتاده است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به تصویر کشیدن حالتی از ناامیدی و عجز می‌پردازد. شاعر در گلستانی که پر از ناکامی و ضعف است، احساس عدم وجود و جدایی از زیبایی و عشق را بیان می‌کند. او می‌گوید در انتظار و تنهایی‌اش، چشم‌هایش به یاد نگه‌ها و عشق‌های از دست رفته، مانند نقش پا روی زمین افتاده‌اند. شاعر از درد ناشی از شکست و عجز صحبت می‌کند و نشان می‌دهد که در هر کجا که می‌رود، نشانه‌هایی از رنج خود را به همراه دارد. در انتها، شاعر بر این نکته تأکید می‌کند که این دوران، به رغم تمام مشکلات و ناکامی‌ها، هنوز وسوسه‌ی زندگی و عشق را در خود دارد.